118 - سررشتهى جان
آنكس كه به دست جام دارد * سلطانىِ جَم ، مدام دارد
آبى كه خِضِر حيات از او يافت * در ميكده جو ، كه جام دارد
سررشتهى جان به جام بگذار * كاين رشته از او نظام دارد
ما و مى و زاهدان و تقوا * تا يار ، سرِ كدام دارد
بيرون ز لبِ تو ساقيا نيست * در دور ، كسى كه كام دارد
نرگس همه شيوههاىِ مستى * از چشمِ خوشت به وام دارد
ذكرِ رُخ و زلفِ تو دلم را * ورديست كه صبح و شام دارد
بر سينهى ريشِ دردمندان * لعلت نمكى تمام دارد
در چاهِ ذقن چو حافظ اى جان * حُسنِ تو دو صد غلام دارد
1 - كسى كه جام شراب در دست دارد ، پادشاهى جاودانهى جمشيدى از آن اوست . [ با اشاره به جام جم - جام جهاننماى جمشيد - كسى را كه جام شراب در دست دارد به جمشيد مانند مىكند و از او برتر مىشمارد ؛ زيرا كه پادشاهى او گذرا بود ، در حالى كه پادشاهى كسى كه جام شراب در دست دارد ، هميشگى است . ]
2 - آب چشمهى زندگى را - كه خضر با نوشيدن آن عمر جاودانه يافت - در ميكده جستوجو كن ؛ زيرا كه آبزندگى واقعى در جام شراب است .
3 - زمام اختيار جان را به دست جام بده ؛ زيرا كه رشتهى جان از جام شراب نظام و سامان مىيابد .
[ سررشتهى جان ، تشبيه است . به جام شخصيت بخشيده و سامان بخشيدن به اوضاع را به او نسبت داده است . ]
4 - ما ، شراب مىنوشيم و زاهدان ، زهد و تقوا پيشه مىكنند . تا ببينيم سرانجام نظر و ميل يار به سوى كيست ؟
5 - اى ساقى اگر كسى در روزگار به آرزوى خود رسيده ، جز اين نيست كه از لب تو بهرهمند گشته است . [ دور ، به معنى گردش ساغر نيز منظور نظر است . يعنى اگر كسى در گردش جام به آرزوى خود رسيده است . . . ]
6 - گل نرگس ، همه شيوههاى مستى را از چشم زيباى تو وام گرفته است .