تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
حباب ( كه مانند كلاه است ) كلاه بر اندازد ، نابود مىشود ، پس كلاه انداختن در اين تصوير كنايه از فانى شدن هم هست . بنابراين ، مىگويد : اگر تو به كوى ما گذر كنى ، از شوق و شادى قالب تهى و جانم را فداى تو مىكنم . ] 3 - شبى كه آرزوها برآورده و مانند ماه طالع مىشود ، آيا ممكن است پرتوى از آن ماه به بام خانه‌ى ما نيز بتابد ؟ [ يعنى آيا ممكن است اندكى از آرزوى ما نيز برآورده شود ؟ آرزو و مراد را به ماهى مانند مىكند كه شبى خواهد درخشيد . ] 4 - در حالى كه باد اجازه‌ى ورود به بارگاه تو را ندارد ، چگونه ممكن است فرصت سلام كردن به تو براى ما حاصل شود ؟ [ در دنباله‌ى بيت پيشين ، اظهار نااميدى مىكند و مىگويد كه : نه ، آرزوى ما - كه ديدار توست - برآورده نخواهد شد . براى توضيح دشوارى برآورده شدن آرزوى ديدار از اين تصوير زيبا سود مىجويد كه حتى باد كه به آسانى مىتواند به همه جا برود - به بارگاه تو راه نمىيابد ؛ پس ما ، جاى خود داريم ! ] 5 - هنگامى كه جانم را فداى لبش مىكردم ، گمان مىكردم كه قطره‌اى از نوش لب‌هايش به كام من مىرسد [ اما نرسيد و ناكام ماندم ! ] 6 - خيال گيسوى تو - كه در ذهنم زنده بود - گفت : جان خود را وسيله‌ى رسيدن به او مكن ؛ زيرا كه جان‌هاى بسيارى شكار دام ما هستند . [ به خيال گيسوى يار شخصيت بخشيده و از زبان او به شاعر - كه مىخواهد جان خود را به بهاى وصال يار فدا كند - مىگويد جان‌هاى بسيارى شكار ماست ! بنابراين تصور مكن با فدا كردن جان به مقصود خواهى رسيد . جان‌ها در اينجا ارزشى ندارند ! ] 7 - اما ، از اين درگاه نااميد برنگرد . فالى بزن ، شايد قرعه‌ى خوشبختى به نام او بيفتد . 8 - هرگاه كه حافظ از خاك كوى تو سخن مىگويد ، از گلشن جان بوى خوشى به مشام ما مىرسد . [ يعنى كوى تو مانند گلشن جان و جهان معنى است . ]

115 - درخت دوستى بنشان

درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد * نهالِ دشمنى بر كن كه رنجِ بىشمار آرد
چو مهمانِ خراباتى به عزت باش با رندان * كه دردسر كشى جانا گرت مستى خمار آرد
شبِ صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگارِ ما * بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد
عمارىدار ليلى را كه مهدِ ماه در حكم است * خدا را در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد