مهربانى تو نشانى داد . [ يعنى طبيب گفت : در نزد معشوق ، موميايى و مرهمى هست كه دلهاى شكسته را شفا مىبخشد ! لطف و مهربانى يار را به موميايى و مرهم مانند كرده است . ]
4 - تندرست و دلشاد و آسوده خاطر باد كه به ناتوانى چون من يارى رساند . [ دست دادش ، يعنى برايش ممكن شد . امكان يافت كه به من ناتوان يارى رساند . ]
5 - اى نصيحتگو ، برو به فكر معالجهى خود باش ! شراب و دلبر شيرين به چه كسى زيان رسانده است [ كه ما را از آنها بازمىدارى ؟ ! ]
6 - بر من بيچاره گذر كرد و ( با ديدن حال من ) به همراهان خود گفت : افسوس كه حافظ بيچارهى من ، چه رنج جانفرسايى را تحمل كرد ! [ جان دادن ، كنايه از رنج و سختى شديدى را تحمل كردن است . همانكه در تعبير عاميانه « جان كندن » گفته مىشود ! ]
114 - نسيم گلشن جان
هماىِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد * اگر تو را گذرى بر مقامِ ما افتد
حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روىِ تو عكسى به جامِ ما افتد
شبى كه ماهِ مراد از افق شود طالع * بود كه پرتوِ نورى به بامِ ما افتد
به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار * كى اتّفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد ؟
چو جان فداىِ لبش شد خيال مىبستم * كه قطرهاى ز زلالش به كام ما افتد
خيالِ زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز * كزين شكار ، فراوان به دامِ ما افتد
به نااميدى از اين در مرو بزن فالى * بود كه قرعهى دولت به نامِ ما افتد
ز خاكِ كوىِ تو هرگه كه دم زند حافظ * نسيمِ گلشنِ جان در مشام ما افتد
1 - هماى بلندپرواز خوشبختى ، به دام ما خواهد افتاد ، اگر تو بر كوى ما گذرى كنى . [ هما ، پرندهى افسانهاى مشهور و نماد خوشبختى است . خوشبختى را به هما ، مانند كرده است . ]
2 - اگر تصويرى از چهرهى تو به جام ما بيفتد ، كلاهم را از خوشحالى از سر مىافكنم و جانم را فدايت مىكنم . [ كلاه از سر انداختن ، معادل امروزى كلاه به هوا يا به آسمان انداختن و كنايه از شادى است . اما در تصوير زيبايى كه شاعر بر اساس تشبيه مىسازد ، خود را به حباب مانند مىكند و چون