تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
5 - جهان ، به ظاهر عروس زيبا و نيكويى است ، اما هركس كه با او پيوند برقرار كرد بايد عمر خود را به عنوان مهر به او بپردازد . 6 - پس از اين ، من فقط در كنار جوى و در سايهء سرو خواهم نشست ؛ به ويژه اكنون كه باد صبا مژده‌ى آمدن فروردين را داد ! 7 - دل حافظ ، در دست غم و غصه‌ى روزگار خون شد ؛ اى خواجه قوام الدين ، فرياد از دورى تو . [ دورى تو ، مرا با غم روزگار همنشين و دلم را خون كرده است . خواجه قوام الدين ( - حاجى قوام ) ، وزير شاه شيخ ابو اسحاق بوده و شاعر نسبت به او ارادت داشته و در برخى از ديگر غزل‌هاى خود نيز از او ياد كرده است . ]

113 - خزانه‌ى اسرار

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد * كه تابِ من به جهان طرّه‌ى فلانى داد
دلم خزانه‌ى اسرار بود و دستِ قضا * دَرَش ببست و كليدش به دلستانى داد
شكسته‌وار به درگاهت آمدم كه طبيب * به موميايى لطفِ توام نشانى داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش * كه دست دادش و يارىّ ناتوانى داد
برو معالجه‌ى خود كن اى نصيحت‌گو * شراب و شاهِد شيرين كه را زيانى داد ؟
گذشت بر من مسكين و با رقيبان گفت : * دريغ حافظِ مسكينِ من چه جانى داد !
1 - ديشب ، گل بنفشه به گل سرخ گفت : من از طرّه‌ى گيسوى فلانى در پيچ‌وتابم . ( نام تو را نگفت ) اما چه خوب نشانىهاى تو را داد . [ به بنفشه شخصيت بخشيده و از زبان او اظهار مىدارد كه بنفشه نسبت به طرّه‌ى گيسوى يار اشك مىورزد و در تب‌وتاب است - نام يار را بر زبان نمىراند و با ضمير مبهم فلانى از او ياد مىكند ، اما نشانىهايى مىدهد كه به خوبى مشخص مىكند كه اين « فلانى » همان معشوق شاعر است . ] 2 - دلم گنجينه‌ى رازها بود و دست سرنوشت در اين گنجينه را بست و كليد آن را به يك يار دل‌ستان داد ! 3 - دل‌شكسته و سر شكسته به درگاه تو آمدم ؛ زيرا كه طبيب ، داروى شكستگى مرا مرهم لطف و
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 208 | شمس الدين حافظ