8 - در زير شمشير عشق او ، بايد رقصكنان و شادمان برويم ! زيرا كسى كه در راه عشق او كشته شود ، سرانجام نيك مىيابد و رستگار مىشود .
9 - او هر لحظه نسبت به من دلسوخته لطف و مهربانى ديگرى دارد . بنگر كه اين گدا چگونه شايستهى لطف و بخشش قرار گرفته است !
10 - صوفيان همگى ، در شرابنوشى و نظربازى حريف و همراهند ؛ اما در اين ميان فقط حافظ دلسوخته بدنام شده است .
112 - كنج قناعت
آن كه رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرين داد * صبر و آرام تواند به من مسكين داد
وان كه گيسوىِ تو را رسمِ تطاول آموخت * هم تواند كَرَمَش ، دادِ من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم * كه عنانِ دلِ شيدا به لبِ شيرين داد
گنج زرگر نبود كُنجِ قناعت باقىست * آن كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن * هر كه پيوست به دو عمرِ خودش كاوين داد
بعد از اين دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوى * خاصه اكنون كه صبا مژدهى فروردين داد
در كفِ غصّهى دوران ، دلِ حافظ خون شد * از فراقِ رخت اى خواجه قوام الدّين ، داد !
1 - آن كه چهرهى تو را به رنگ گل سرخ و گل نسرين آفريد ، مىتواند به من مسكين صبر و آرامش ببخشد !
2 - همان كسى كه به گيسوى تو ، راه و رسم دراز دستى را آموخت ، كرم و بزرگوارىاش مىتواند به داد من بيچاره برسد .
3 - من همان روز كه فرهاد اختيار دلش را به لبهاى شيرين سپرد ، از او قطع اميد كردم . [ اشاره به داستان فرهاد و شيرين دارد كه مطابق روايت نظامى ، در نخستين ديدارى كه بين فرهاد و شيرين رخ داد ، فرهاد ، همينكه شيرين لب به سخن گشود ، از شدت دلدادگى از هوش رفت ! ]
4 - اگر ما گنج زر نداريم ، در عوض از كنج قناعت برخورداريم ؛ آن كه به شاهان گنج زر بخشيده ، به ما نيز اين كنج قناعت را عطا كرده است . [ تلويحا مىخواهد بگويد اين كنج قناعت كه ما از آن برخورداريم ، ارزشمندتر از گنج زر شاهان است . ]