شاعر چنين تصور مىكند كه عكس چهرهى ساقى در سطح شفاف و آينهگون شراب درون جام منعكس مىشود ، و سالك با ديدن آن و شنيدن صداى ريزش شراب ، دچار اين تصور و طمع خام مىشود كه شايستگى نوشيدن شراب ( وصال يار ) را دارد . برخى شارحان ، خندهى مى را ، درخشش شراب در جام تعبير كردهاند . ]
2 - زيبايى چهرهى تو ، با يك درخشش در جام آينهگون ، در تصور خام سالكان نقشهاى گوناگونى را پديد آورد . [ آينه در مصراع اول ، همان جام شراب است و در مصراع دوم اوهام و تصورات واهى سالكان به آينهاى تشبيه شده كه تصويرهاى بازتابيده در آن گوناگون است . ]
3 - آرى ، اين همه عكس و نقشهاى آراسته كه در جام شراب جلوهگر شده ، پرتوى از چهرهى ساقى است . [ دنبالهى مفهوم بيت پيشين است و بيانگر اين نكتهى اساسى كه تمامى نقش و نگارهاى به ظاهر متفاوت ، سرچشمهى واحدى دارند و آن پرتو جمال ساقى است . پس ، تفاوتها در نگاه ماست ! ]
4 - با آن كه غيرت عشق - و غيرت عاشق و معشوق در نگهدارى راز عشق - زبان خاصان وادى عشق ، يعنى سالكان را بريده و آنان را به سكوت واداشته ، بازهم راز عشق او فراگير شده و همگان از آن سخن مىگويند ! [ اشاره به اين موضوع عرفانى دارد كه سالكان و اصل ( يعنى همان خاصان ) به سبب حيرت و از خود بىخود شدن و محو شدن ، هرگز از معشوق و رازهايى كه دريافتهاند سخنى نمىگويند : من عرف اللّه كلّ لسانه . با اين همه ، راز عشق پنهان نمىماند . ]
5 - من به خواست و ارادهى خود ، از مسجد به ميخانه و خرابات نيفتادم ، بلكه اين سرنوشتى است كه از آغاز هستى براى من رقم خورده است . [ علاوه بر معناى اصلى و واقعى خرابات و مسجد ، مفهوم نمادين آن نيز منظور نظر است : مسجد ، نماد شريعت و ميخانه و خرابات ، نماد طريقت است .
مىگويد : روى آوردن من به طريقت سرنوشت ازلى من بوده است . ]
6 - كسى كه اسير گردش روزگار است ، چگونه مىتواند خود را از پيروى دوران رها كند ، مانند خط پرگار كه از گردش به دور نقطه گزيرى ندارد . [ شاعر ، انسان اسير در گردش آسمان و روزگار را به خط پرگار مانند مىكند . همان گونه كه وقتى پرگار حركت مىكند شاخهى پرگار ناچار از حركات دورانى است ، انسان هم چارهاى جز حركت بر حسب خواست روزگار ندارد . بيت ، در مقام مثال ، توضيحى است براى موضوع بيت پيشين كه گفت : از مسجد به ميخانه افتادن در اختيار من نبود . ]
7 - دل من كه در چاه زنخدان تو گرفتار بود ، از حلقهى زلف تو آويخت تا خود را از چاه برهاند ، اما همينكه از چاه در آمد ، در دام زلف تو اسير شد ! [ تصوير زيبايى است از اين موضوع كه عاشق ، از دام عشق نمىتواند بگريزد . اگر از يك دام رهايى يافت در دام ديگرى گرفتار مىشود . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢٠٦