تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
بس تجربه كرديم در اين ديرِ مكافات * با دُردكشان هر كه در افتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگِ سيه ، لعل نگردد * با طينت اصلى چه كند بدگهر افتاد
حافظ كه سر زلفِ بتان دست كشش بود * بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد
1 - سر پيرى بار ديگر عشق روزگار جوانى به سرم افتاد و رازى كه در دل نهان مىداشتم آشكار شد . 2 - پرنده‌ى دلم با يك نگاه عاشق و گرفتار شد . اى چشم به دقت بنگر كه دلت به دام عشق كدامين زيبارو افتاده است . [ مرغ دل ، تشبيه دل به يك پرنده است . ] 3 - افسوس كه به خاطر آن يار سيه‌چشم ، دلم مانند نافهء آهو پر از خون شد . [ آهوى مشكين سيه‌چشم ، استعاره از دلبر است و شاعر دل خود را به نافه كه پر از خون است تشبيه و بين دل و آهوى مشكين ارتباط معنايى ايجاد كرده است . ] 4 - هر بوى خوشى كه در نسيم سحرى وجود دارد ، بر اثر گذر از كوى شماست . [ به نسيم سحرى شخصيت بخشيده و چنين فرض مىكند كه در دست او نافه‌هاى خوشبوى بسيارى هست و آنگاه اين نافه‌ها را به سر كوى يار نسبت مىدهد . بنابراين مىگويد : بويايى نسيم به سبب گذر از كوى شماست . ] 5 - از زمانى كه مژگان تو مانند شمشيرى به تسخير جهان پرداخت ، چه بسيار زنده‌دلانى كه كشته‌ى عشق تو شدند و روى هم افتادند . [ يعنى كشتگان عشق تو زنده دلان و عارفان دل‌آگاه هستند . شاعر مژگان يار را مانند شمشير جهانگيرى مىبيند كه بسيارى از جهانيان را در خون خود مىغلتاند . ] 6 - بسيار تجربه كرده‌ايم كه در اين دنيا - كه دير مكافات است - با دردكشان هر كه در افتاد ، بر افتاد ! [ مقصود از دردكشان ( يعنى نوشندگان دردى شراب ، و مستان راستين ) رندان وارسته از تعلقات است . ] 7 - سنگ سياه ، حتى اگر جان بدهد ، نمىتواند به لعل تبديل شود . زيرا كه سرشت آن بد است و با سرشت بد چه مىتواند كرد ؟ 8 - حافظ ، كه در جوانى زلف بتان و زيبارويان را نوازش مىكرد ، عاشق و حريف شگفت‌انگيزى است كه اكنون پير و افتاده شده است . [ اين بيت را به اشكال مختلف خوانده و در نتيجه معانى متفاوتى عرضه كرده‌اند . با توجه به مطلع غزل كه شاعر از پيرانه‌سر و ياد جوانى سخن مىگويد ، به نظر