1 - دير زمانى است كه دلدار پيامى نفرستاده ، نامهاى ننوشته و سلامى هم نرسانده است .
2 - من ، صد نامه براى او فرستادهام ، اما آن شاه سواران ، پيكى به سوى من روانه نكرده و پيامى هم نفرستاده است . [ ظاهرا مقصود از شاه سواران ، شاه شجاع است كه به ابو الفوارس شهرت داشته است . ]
3 - دلدار ، پيكى آهو روش و كبك خرام به سوى من - كه عقل از دست داده و چون حيوانات وحشى سر به بيابان نهادهام - نفرستاد .
4 - مىدانست كه به زودى پرندهى دلم از دست خواهد رفت ، با وجود اين از خط عذار زنجيروار خود دامى براى من نفرستاد تا دلم را در بند كشد . [ دل خود را به پرنده تشبيه كرده كه پر خواهد كشيد و گلهمند از دلدار است كه چرا از خط عذار خود ( يعنى موهاى رسته بر عارض و بناگوش ) حلقهاى براى دلگرمى او نفرستاده است . ]
5 - فرياد كه آن ساقى شيرينلب سرمست ، مىدانست كه من خمارم اما جامى براى من نفرستاد [ تا از خمارى برهاندم ! ]
6 - با آن كه لاف زدم كه صاحب كرامات و مقامات هستم ، او از هيچ مرحله و وادى براى من خبرى نفرستاد . [ يعنى دست مرا خواند و به من اعتنايى نكرد . كرامات جمع كرامت به معناى بزرگوارى ، در اصطلاح عرفانى انجام كارهاى خارقالعاده و معجزه گونه است كه از صوفيان سر مىزده و مقامات ، مراحل مختلف سير و سلوك است مانند مقام قناعت ، رضا ، توكل و . . . ]
7 - حافظ ، اگر شاه به سوى غلام خود پيامى نفرستاد ، بازخواستى براى او نيست ؛ پس ادب را رعايت كن و ساكت باش .
110 - عشق جوانى
پيرانهسرم عشقِ جوانى به سر افتاد * وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگير * اى ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
دردا كه از آن آهوىِ مشكينِ سيهچشم * چون نافه بسى خونِ دلم در جگر افتاد
از رهگذرِ خاكِ سرِ كوىِ شما بود * هر نافه كه در دست نسيمِ سحر افتاد
مژگانِ تو تا تيغِ جهانگير بر آورد * بس كشتهى دلزنده كه بر يكدگر افتاد