حتى ملك سليمان هم به باد مىرود ! [ باد در دست داشتن ، كنايه از تهى دست و بىبهره بودن است و به باد رفتن كنايه از فانى شدن و از ميان رفتن است . در ضمن ، ايهام ظريفى هم در جملهى « تخت سليمان رود به باد » وجود دارد و آن اين است كه باد در اختيار سليمان بود و تختش را به هرجا كه او اراده مىكرد ، مىبرد ! ]
5 - اى حافظ ! اگر از سخن حكيمان آزرده مىشوى ، حكايت را كوتاه مىكنيم . عمرت دراز باشد .
101 - ابريشم طرب
شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد * زديم بر صفِ رندان و هر چه بادا ، باد !
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن * كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ * از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير ، زان كه تركيبش * ز كاسهى سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آگه است كه كاووس و كى كجا رفتند * كه واقف است كه چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز مىبينم * كه لاله مىدمد از خون ديدهى فرهاد
مگر كه لاله بدانست بىوفايى دهر * كه تا بزاد و بشد جامِ مى ز كف ننهاد
بيا بيا كه زمانى ز مى خراب شويم * مگر رسيم به گنجى در اين خرابآباد
نمىدهند اجازت مرا به سيرِ سفر * نسيم باد مصلّا و آب ركنآباد
قدح مگير چو حافظ مگر به نالهى چنگ * كه بستهاند بر ابريشم طرب دل شاد
1 - شراب نوشيدن و عيش پنهانى ، كار بىاساسى است . پس به صف رندان مىپيونديم [ كه آشكارا شراب مىنوشند و از ملامت نمىهراسند ] هر چه بادا باد !
2 - عقدهى دلت را باز و غمها را رها كن و از اوضاع فلك هم ياد مكن ؛ زيرا كه فكر هيچ مهندسى گره از راز آسمان نگشوده است . [ گره از دل گشودن ، يعنى عقدهى دل را خالى كردن ، كنايه از شاد بودن و رها كردن غمهاست . ]
3 - از دگرگونىهاى روزگار تعجب مكن ؛ زيرا كه آسمان چرخنده ، از اين دگرگونىها بسيار به ياد دارد .