2 - سياهى گيسوى تو ظلمتزا و سپيدى روى تو شكافندهى صبح و روشنايى است .
3 - كسى از چين و شكن زلف تو رهايى نيافته است ، بنابراين رهايى و رستگارى از تير نگاه و كمان ابروان تو چگونه ممكن است ؟ [ به ترتيب زلف و ابرو و نگاه معشوق را به كمند ، كمان و تير تشبيه كرده كه هيچكس از گزند آنها در امان نيست و اگر گرفتار شد رهايى نمىيابد ! ]
4 - از چشمانم مانند چشمه ، اشك روان است ، آن چنان كه حتى كشتيبان نيز نمىتواند در آن شنا كند !
5 - لب تو - كه مانند آب چشمهى حيات است - نيروبخش جان ماست و وجود خاكى ما از آن لذت و نشاط شراب را مىيابد . [ در نسخهى سودى به جاى ذكر رواح ( - ذكر شبانگاهان ) ، لذت راح ( - لذت شراب ) آمده كه به لحاظ معنى مناسبتر است و مصراع دوم با توجه به اين نسخه ، معنى شده است . ]
6 - با التماس زياد از لب لعل تو بوسهاى گرفتم و دلم با اصرار زياد به كام خود رسيد .
7 - هميشه ، تا زمانى كه صبح و شام به دنبال هم مىآيند و به هم متصل مىشوند ، ورد زبان مشتاقان دعا كردن به جان توست .
8 - اى حافظ ! از ما صلاح و توبه و تقوا توقع نداشته باش ؛ زيرا كسى از رند و عاشق و ديوانه ، خير و صلاح نمىيابد !
99 - نسيم مشك تاتارى
دلِ من در هواىِ روىِ فرّخ * بود آشفته همچون موىِ فرّخ
به جز هندوى زلفش هيچكس نيست * كه برخوردار شد از روى فرّخ
سياهى نيكبخت است آن كه دايم * بود همراز و هم زانوى فرّخ
شود چون بيدِ لرزان ، سرو آزاد * اگر بيند قد دلجوى فرّخ
بده ساقى شراب ارغوانى * به ياد نرگس جادوى فرّخ
دو تا شد قامتم همچون كمانى * ز غم پيوسته چون ابروى فرّخ
نسيم مشك تاتارى خجل كرد * شميم زلف عنبر بوى فرّخ
اگر ميل دل هركس به جايست * بود ميل دل من سوى فرّخ
غلام همّت آنم كه باشد * چو حافظ بنده و هندوى فرّخ