تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
1 - دل من در آرزوى ديدن روى فرخ ، مانند گيسوى او آشفته است . 2 - به جز زلف سياه فرخ ، هيچ‌كس از چهره‌ى او بهره‌مند نشده است . [ هندوى زلف ، تشبيه زلف به هندو ( - غلام سياه ) است . مىگويد : تنها اين غلام هندو ( زلف سياه فرخ ) است كه پيوسته از ديدار روى او برخوردار است ! ] 3 - بنابراين كسى كه مانند گيسوى فرخ ، پيوسته همراز و همنشين او باشد ، سياه خوشبختى است ! 4 - اگر سرو آزاد ، قد و بالاى دلجوى فرخ را ببيند ، از رشك مانند بيد به خود مىلرزد ! 5 - اى ساقى ، به ياد چشمان جادوگر فرخ ، شراب ارغوانى به ما بده . 6 - از غم هجران فرخ ، قامتم مانند ابروان كمانى او ، خميده شد ! 7 - بوى خوش زلف عنبرين فرخ ، بوى مشك تاتار را شرمنده كرد . 8 - اگر ميل دل هركس به جايى است ، ميل دل من به سوى فرخ است . 9 - غلام همت آنم كه مانند حافظ بنده و غلام سياه فرخ باشد .

100 - پير مىفروش

دى پير مىفروش كه ذكرش به خير باد * گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد مىدَهدم باده نام و ننگ * گفتا قبول كن سخن و هر چه باد ، باد !
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن زِ دست * از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهى به هيچ * در معرضى كه تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است * كوته كنيم قصّه كه عمرت دراز باد
1 - ديروز ، پير مىفروش - كه يادش به خير باد - گفت : شراب بنوش و غم دل را فراموش كن . 2 - گفتم : شراب آب‌روى مرا بر باد مىدهد . گفت : سخن مرا بپذير ، هر چه بادا ، باد ! 3 - در معامله‌اى كه سود و زيان و سرمايه ، همه فانى است ، نه غمگين و نه شاد باش . [ معامله ، معامله‌ى زندگى و سرمايه ، همان عمر است . در معامله‌ى زندگى اصل سرمايه - يعنى عمر - فنا مىشود ! بنابراين نه از سود اين معامله شادمان و نه از زيان آن غمگين باش . ] 4 - اگر دل به دنيا ببندى كه هيچ ارزشى ندارد ، باد در دست خواهى داشت ؛ زيرا كه در اين دنيا
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 192 | شمس الدين حافظ