تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥

102 - بوى وصل تو

دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد * من نيز دل به باد دهم هر چه باد ، باد !
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم * هر شام برق لامع و هر بامداد ، باد
در چين طرّه‌ى تو دل بىحفاظ من * هرگز نگفت مسكن مألوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم * يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هرگه كه در چمن * بند قباى غنچه‌ى گل مىگشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من * صُبحم به بوى وصل تو جان بازداد باد
حافظ ، نهاد نيك تو كامت بر آورد * جانها فداى مردم نيكونهاد باد
1 - ديشب ، باد از يار سفر كرده خبر آورد . من دلم را به مژدگانى به باد هديه خواهم كرد ؛ هر چه بادا ، باد . [ به باد دهم ، ايهام دارد : 1 - به باد هديه مىكنم ، 2 - از دست مىدهم ، فدا و نثار مىكنم . ] 2 - كارم به آنجا رسيده كه هر شب برق درخشنده و هر صبح باد سحرگاهى را محرم راز خود كنم . [ يعنى محرم رازى جز برق جهان و باد گذران ندارم . در غزل ديگرى ، اين معنا را روشن‌تر گفته است :
[ محرم راز دل شيداى خود * كس نمىبينم ز خاص و عام را . ]
3 - دل ناپروا و ناسپاس من ، در ميان چين و شكن زلف تو آن چنان جا خوش كرده كه هرگز از جايگاه نخستين و مألوف خود ، يادى نمىكند . [ مقصود از مسكن مألوف ، سينه‌ى عاشق است . ] 4 - امروز به ارزش پند و اندرز عزيزان پى بردم . يا رب ، روح نصيحتگر ما از تو شاد باد . [ خدايا پند دهندگان ما را بيامرز و روحشان را شاد بدار . ] 5 - هرگاه كه باد در ميان چمن ، گلبرگ‌هاى غنچه را شكوفا مىكند ، من به ياد تو مىافتم و از ياد تو دلم خون مىشود . [ هم به باد و هم به غنچه ، شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه گل ، قبا بر تن كرده و باد ، بند قباى او را باز مىكند و تن گل ، يعنى گلبرگ‌ها ، از ميان قبا - يعنى كاسبرگ‌ها ، بيرون مىافتد . ] 6 - وجود ناتوان من از دست رفته بود ؛ سحرگاهان باد بوى وصل تو را آورد و به من جان دوباره بخشيد . 7 - حافظ ، سرشت پاك تو ، سرانجام آرزويت را برآورده مىكند . جان‌ها فداى مردم نيكونهاد باد !