تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
چنين شمعى را در چنان محرابى روشن كنيم ؟ ] 3 - مردمك چشمم را ازآن‌رو عزيز مىدارم كه براى جانم مانند الگو و نمودارى از خال مشكين توست . [ جان عاشق با ديدن خال سياه معشوق آرام مىيابد . بر اين اساس شاعر مردمك چشم خود را مانند خال رخ يار مىبيند و به اين خاطر آن را عزيز مىشمارد . لوح بينش ( - صفحه بينايى ) استعاره از چشم و سواد لوح بينش ، مردمك يا سياهى چشم است . ] 4 - اگر مىخواهى جهان را تا ابد تماما بيارايى ، به باد صبا بگو لحظه‌اى نقاب را از چهره‌ى تو بردارد . [ جلوه‌ى جمال تو سراسر جهان را زيبا مىكند . ] 5 - و اگر مىخواهى رسم و قاعده‌ى فانى شدن را در جهان منسوخ و باطل كنى ، زلفت را بيفشان تا هزاران جان كه در چين و شكن زلف تو سرگشته و گرفتار است ، رها و آسوده شود . [ وقتى جان‌هاى بسيارى كه گرفتار زلف يار بوده‌اند آزاد شوند ، مثل اين است كه آن‌ها را از مرگ نجات داده‌اى و بنابراين رسم فنا را برانداخته‌اى ! ] 6 - من و باد صبا ، دو مسكين بيچاره و سرگردان و درمانده‌ايم ، من از جادوى چشم تو سرمستم و او از بوى گيسوى تو . 7 - آفرين بر همت بلند حافظ كه از هر دو جهان ، هيچ‌چيز جز خاك سر كوى تو به چشمش نمىآيد و نظر او را به خود جلب نمىكند .

96 - جور خوبان « * »

درد ما را نيست درمان الغياث * هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند * الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاى بوسه‌اى ، جانى طلب * مىكنند ، اين دل‌ستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافر دلان * اى مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بىخويشتن * گشته‌ام سوزان و گريان الغياث
هامش
* بنگريد به توضيح حاشيه‌ى غزل 92 .