2 - با نوك قلم براى من سلام نوشتهاى ؛ اميدوارم كه كارخانهى روزگار هرگز از نشان قلم تو بىبهره نباشد . [ كارخانهى دوران ، تشبيه روزگار و دوران به كارخانه است . كارخانهاى كه نشان قلم ممدوح بر محصولات آن نقش بسته است . ]
3 - هرگز نمىگويم ( و تصور نمىكنم ) كه از روى خطا از من عاشق ياد كردهاى ؛ زيرا كه در حساب خردورزى ، سهو و خطا بر قلم تو جارى نمىشود .
4 - به شكرانهى اين نعمت كه بخت جاودان ، تو را عزيز و محترم داشته است ، مرا خوار مگردان .
5 - بيا كه من با سر زلف تو پيمان مىبندم كه اگر در راه تو جان ببازم ، سر از پايت بر نمىدارم .
[ سرم را از پاى تو بر نمىدارم يعنى سرم را فداى قدمت مىكنم . ]
6 - زمانى دلت از حال ما آگاه مىشود كه از خاك كشتگان عشقت لاله روئيده باشد ! [ يعنى نه تنها پس از مرگشان ، بلكه وقتى كه جسدشان به خاك بدل مىشود و از آن خاك لاله مىرويد ، ممكن است تو متوجه عاشقانت شوى ! اوج استغناى معشوق منظور نظر شاعر است . ]
7 - حال كه از جام جم ، آب زلال چشمهى زندگى را به تو مىدهند ، با جرعهاى از آن جام ، روح تشنهى ما را نيز درياب ! [ مقصود از زلال خضر ، آب زلال چشمهى زندگانى است كه خضر پيامبر از آن نوشيد و عمر دراز يافت و در اينجا كنايه از شراب است . جام جم ، جام جهانبين منسوب به جمشيد شاه و در اينجا كنايه از جام شراب است . ]
8 - اى باد صبا كه چون عيسى جانبخش هستى ، هميشه خوش باشى كه جان حافظ دلخسته با نفس مسيحايى تو زنده مىشود . [ باد صبا را كه با وزش خود گلها را شكوفا و سرزنده مىكند به مسيح تشبيه كرده و از او مىخواهد كه با نفس خود كه حامل پيام دلدار است ، جان خستهى او را زنده كند ! ]
94 - اى آفتاب خوبان
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت * گر نكتهدان عشقى بشنو تو اين حكايت
بىمزد بود و منّت هر خدمتى كه كردم * يا رب مباد كس را مخدوم بىعنايت
رندان تشنهلب را آبى نمىدهد كس * گويى ولىشناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كآنجا * سرها بريده بينى بىجرم و بىجنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مىپسندى * جانا روا نباشد خونريز را حمايت !