تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود * از گوشه‌اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود * زنهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
آى آفتاب خوبان مىجوشد اندرونم * يك ساعتم بگنجان در سايهء عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست * كش صدهزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردى آبم روى از درت نتابم * جور از حبيب خوش‌تر كز مدّعى رعايت
عشقت رسد به فرياد از خود بسان حافظ * قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت
1 - از آن يار دل‌نوازم ، شكرى همراه با گله و شكايت دارم ، اگر به ظرايف عشق آگاه هستى اين حكايت شگفت‌انگيز را بشنو ! 2 - هر خدمتى كه كردم ، از جانب او بىپاداش و حتى بدون سپاسگزارى بود ! يا رب سرور هيچ‌كس نسبت به خدمتكار خود اين گونه بىتوجه مباد . 3 - كسى به رندان تشنه‌لب آبى نمىدهد ! گويى همه‌ى آنان كه مردان خدا را مىشناسند از اين سرزمين رفته‌اند ! [ آبى نمىدهد به كنايه يعنى توجهى نمىكند . در اين سرزمين هيچ‌كس به رندان - كه همان مردان وارسته‌ى خدا هستند - توجهى ندارد ! ] 4 - اى دل در حلقه‌ى گيسوى او - كه چون كمند پرپيچ‌وتاب است - گرفتار مشو ؛ زيرا كه در راه اين گرفتارى ، سرهاى بسيارى - بىآن كه گناهى مرتكب شوند - بريده شده و بر باد رفته است . [ در تعبير عرفانى ، زلف رمز اسرار الهى است و بنابراين در زلف پيچيدن يعنى درگير كشف و حل اسرار الهى شدن كه به نظر شاعر حاصلى جز باختن سر و جان ندارد و بنابراين توصيه مىكند كه خود را درگير اين موضوع نكند . ] 5 - ناز و غمزهء چشمانت ، دل ما را خون مىكند و تو اين كار را مىپسندى ! اى عزيز پشتيبانى از ستمگر خون‌ريز ، شايسته و روا نيست ! [ خون‌ريز در مصراع دوم ، استعاره از چشمان پركرشمه‌ى يار است كه خون دل عاشقان را مىريزد . ] 6 - در اين شب سياه ، راه رسيدن به مقصود را گم كرده‌ام ؛ اى ستاره‌ى راهنما و روشنگر ، از گوشه‌اى طلوع كن ( و مرا به مقصد رهنمون شو . ) [ كوكب هدايت همان ستاره‌ى جدّى است كه مسافران در شب به كمك او جهت را مىشناسند و در اينجا استعاره از پير و مرشد مىتواند باشد . ] 7 - در وادى بىپايان عشق ، از هر طرف كه رفتم بر ترس و وحشتم افزوده شد . از اين بيابان و اين راه بىكرانه ، بر حذر باشيد .