8 - اى معشوقى كه در ميان زيبارويان مانند آفتاب مىدرخشى ، دلم از آتش هجران در سوز و گداز است ! مرا لحظهاى در سايهء لطف و عنايت خود قرار بده . [ آفتاب خوبان استعاره از معشوق و سايهء عنايت تشبيه است . يعنى عنايت و توجه معشوق را مانند سايهاى دانسته كه به عاشق دلسوخته آرامش مىبخشد . ]
9 - چگونه مىتوان پايان اين راه را تصور كرد ؟ راهى كه فقط سرآغاز آن از صدهزار منزل بيشتر است . [ مقصود از اين راه ، راه بىنهايت عشق است . راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست ! ]
10 - هر چند آبروى مرا بردى ، از درگاه تو روى بر نمىگردانم ؛ زيرا كه تحمل جور دوست از حمايت و رعايت دشمن بهتر است .
11 - حتى اگر مانند حافظ ، قرآن را با چهارده روايت از بر بخوانى ، بازهم تنها عشق به فريادت مىرسد . [ چهارده روايت - واژهنامهى غزلها . ]
95 - سواد لوح بينش
مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت * خرابم مىكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايى شبى يا رب توان ديدن * كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم * كه جان را نسخهاى باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارايى * صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت
و گر رسم فنا ، خواهى كه از عالم براندازى * برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بىحاصل * من از افسون چشمت مست و او از بوى گيسويت
زهى همّت كه حافظ راست از دنيىّ و از عقبى * نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت
1 - بوى خوش گيسوى تابدار تو پيوسته مرا مست و فريب چشم جادوگرت هر لحظه از خود بىخودم مىكند .
2 - يا رب ! آيا پس از اين همه تحمل هجران ، شبى مىرسد كه چشم ما به ديدن ابروى يار روشن شود . [ اين معنى را شاعر در قالب يك تصوير زيبا بيان مىكند : ابروى دلدار را مانند طاق محراب مىبيند و چشم خود را به شمع روشنى در زير محراب تشبيه مىكند و مىگويد : آيا شبى فرا مىرسد كه