تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
1 - فرمانرواى من ، چه خوش مىروى ، فداى سر و قدمت . خرامان راه برو تا من در برابر قامت زيباى تو بميرم . 2 - گفته بودى كه كى پيش تو مىميرم ؟ شتاب براى چيست ؟ چه تقاضاى خوبى ! آماده‌ام كه در لحظه‌ى تقاضا ، جان فدايت كنم ! 3 - من ، عاشق و خمار و هجران زده‌ام . ساقى زيبا كجاست ؟ بگو خرامان پيش آيد تا در برابر قامت سروگون او جان نثار كنم . 4 - به آن دلبر كه عمرى است از عشق او بيمارم بگو نگاهى به سوى من كند تا در برابر چشم سياه او بميرم . 5 - گفته‌اى : لب لعل من ، هم درد و هم دوا مىبخشد . جان من فداى درد و درمان تو باد ! 6 - چشم بد از تو دور باد كه چه خوش و خرامان مىروى ، تصميم دارم كه در پيش پاى تو جان فدا كنم . 7 - گرچه حافظ به خلوت ديدار تو راه ندارد ، اى سراپاى تو زيبا ، جانم فداى سراپاى وجود تو باد !

93 - دولت سرمد

چه لطف بود كه ناگاه رشحه‌ى قلمت * حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
به نوك خامه رقم كرده‌اى سلام مرا * كه كارخانه‌ى دوران مباد بىرقمت
نگويم از من بىدل به سهو كردى ياد * كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت * كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
بيا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد * كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى * كه لاله بردمد از خاك كشتگان غمت
روان تشنه‌ى ما را به جرعه‌اى درياب * چو مىدهند زلال خضر ز جام جمت
هميشه وقت تو اى عيسى صبا خوش باد * كه جان حافظ دل‌خسته زنده شد به دمت
1 - چه لطفى شامل حال من شد كه ناگهان تراوش قلم تو ، حق بندگى ما را به كرم و بزرگى تو يادآورى كرد ! [ يعنى با نوشتن نامه لطف خود را بر ما ارزانى داشتى . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 184 | شمس الدين حافظ