1 - اين سخن دلنشين را از پير كنعان شنيدهام كه گفت : هجران يار نه چنان دشوار است كه بتوان آن را توضيح داد . [ پير كنعان ، يعقوب است كه در هجران يوسف رنجها كشيد . ]
2 - داستان وحشت روز قيامت كه واعظ از آن سخن مىگويد ، نشانهاى از رنج روزگار جدايى است .
[ رنج جدايى آن قدر دشوار است كه هول و وحشت روز قيامت كنايه و نشانهاى از آن است ! ]
3 - نشان يار سفر كرده را از چه كسى بگيرم ؟ زيرا كه هر چه پيك صبا دربارهى او گفت آشفته و مبهم بود ! [ صبا ، پيكى است كه هميشه از دوست خبر مىآورد . اما اين بار پيام روشنى از دلبر نياورده و پريشانگويى كرده ؛ و شاعر ازاينرو نگران است ! ]
4 - فرياد از بىوفايى و بىمهرى ! زيرا كه آن دلبر زيباى نامهربان بىوفا ، چه آسان ياران را ترك كرد !
5 - من اينك به مقام رضا و خشنودى رسيدهام و از نگهبان تو ( كه مانع ديدار است ) سپاسگزارم .
زيرا كه ديگر دلم به درد عشق تو خو كرده و در جست و جوى درمان نيستم . [ مقام رضا ، يكى از مراحل سير و سلوك است . مرحلهاى كه سالك در آن تسليم خواست و مشيت دوست است و هر چه بر سر او بيايد موجب خشنودى اوست . مىگويد : من به مرحلهاى رسيدهام كه هر چه تو بخواهى برايم خوشايند است . بنابراين از رقيب و نگهبان تو كه هم به دستور تو ، مانع ديدار است ، گلهاى ندارم . درد عشق ، براى من در حكم درمان است : دردم از يار است و درمان نيز هم ! ]
6 - دهقان پير گفت : غمهاى كهنه را با شراب كهنه از بين ببريد ؛ زيرا كه بذر شادمانى همين شراب كهنه است !
7 - اين سخن ارزشمند را مور - به عنوان مثل - به سليمان گفت كه : با باد پيمان مبند و به آن اعتماد مكن ؛ اگر چه در اختيار توست و مطابق خواست تو مىوزد . [ گره به باد زدن ، ضمن اشاره به داستان حضرت سليمان ( كه باد در زير فرمانش بود ) كنايه از دل بستن به چيزهاى ناپايدار ، از جمله زندگى است و نشان كار عبث است . ]
8 - به خاطر مهلت و فرصت كوتاه زندگى كه آسمان به تو مىدهد ، فريب مخور . چه كسى گفته است كه روزگار پير ، فريبكارى را ترك كرده است ؟ [ با اشارهاى ظريف به داستان زال - كه نماد پيرى و در عين حال دستان و حيلهگرى است - روزگار را به زال حيلهگر تشبيه مىكند و هشدار مىدهد كه فريبكارى ، صفت پايدار روزگار است . مبادا تصور كنى ، فريب و نيرنگ را رها كرده است و نسبت به تو وفا خواهد كرد ! ]
9 - در برابر ارادهى دوست چون و چرا مكن ؛ زيرا بندهى نيكبخت ، آن چه را كه جانان بگويد ، با جان و دل مىپذيرد .
10 - چه كسى گفت كه حافظ از فكر تو بيرون آمده ( و تو را فراموش كرده ) ؟ من اين را نگفتهام .
هركس گفته ، دروغ گفته است !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٧٨