تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦

87 - اين آتش نهفته

حُسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت * آرى به اتّفاق ، جهان مىتوان گرفت
افشاى راز خلوتيان خواست كرد شمع * شكر خدا كه سرّ دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته كه در سينه‌ى من است * خورشيد شعله‌ايست كه در آسمان گرفت
مىخواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوست * از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار مىشدم * دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت * كآتش ز عكس عارض ساقى در آن گرفت
خواهم شدن به كوى مغان آستين فشان * زين فتنه‌ها كه دامن آخر زمان گرفت
مِى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد * از غم سبك بر آمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند * كآن كس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مىچكد * حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
1 - زيبايى و جذابيت تو ، جهان را تسخير كرده است . آرى با اتحاد مىتوان جهان را تسخير كرد . 2 - شمع مىخواست راز خلوت نشينان را افشا كند ؛ خداى را شكر كه اين راز - كه همان سوز عشق است - شعله‌اى شد و زبان شمع را سوزاند . [ با توجه به اين كه شمع همدم و روشنگر هر محفلى بوده ، راز همگان را مىدانسته است . راز خلوتيان ، آتش عشقى است كه در دل نهفته دارند . شاعر چنين تصور مىكند كه شمع قصد داشت تا راز دل عاشقان خلوت گزيده را بر ملا كند ، اما اين راز ، يعنى آتش عشق ، در وجودش افتاد و زبانش را سوزاند . مقصود از زبان شمع ، همان زبانه‌ى آتشى است كه بر سر شمع شعله‌ور است . ] 3 - خورشيد ، شعله‌اى است از آتش سوزان عشق نهفته در دل من ، كه در پهنه‌ى آسمان افتاده است . [ شاعر براى بيان عظمت آتش عشق ، خورشيد آسمان را به شعله‌ى كوچكى مانند مىكند كه از آتش نهفته در دل او - كه همان آتش عشق است - برگرفته شده است . ] 4 - گل مىخواست از رنگ و بوى دوست سخن بگويد ، اما از غيرت و رشك باد صبا ، نتوانست سخن بگويد و خاموش ماند . [ شاعر به گل سرخ و باد صبا شخصيت مىبخشد . گل مىخواهد ادعا كند كه معشوق ، رنگ و بوى او را دارد ، يعنى مانند گل است . باد صبا - كه پيام‌آور معشوق است و او را نيك مىشناسد و مىداند كه گل شايستگى همانندى او را ندارد ، جانب‌دارانه آن چنان رشك مىورزد كه گل ناگزير خاموش مىماند ! ]