5 - مانند خط پرگار - كه از مركز دايره فاصله دارد - از روزگار كناره گرفته و آسوده مىزيستم ؛ اما سرانجام ، روزگار مرا - مانند نقطهى پرگار - در مركز حوادث قرار داد .
6 - آن روز آتش شوق نوشيدن شراب ، خرمن وجودم را سوزاند ، كه شعلهاى از نور چهرهى ساقى در جام شراب افتاد . [ مقصود آن است كه دلبستگى من به شراب نه به خاطر شراب ، بلكه به سبب عشق من نسبت به ساقى است . ]
7 - مىخواهم براى رهايى از فتنههاى آخر زمان ، از همه چيز دست بشويم و به كوى مغان روى آورم . [ آستين افشاندن ، معادل دست شستن و كنايه از رها كردن است و كوى مغان ، مانند دير مغان ، اقامتگاه عاشقان است . ]
8 - شراب بنوش ، زيرا هركس كه به عاقبت كار جهان پى برد ، پيمانهى سنگين شراب را برگزيد و خود را از بار غم رها كرد .
9 - با خون شقايق ، بر برگ گل نوشتهاند : هركس كه در وادى عشق به مرحلهى پختگى و كمال رسيد ، شراب ارغوانى را برگزيد . [ خون شقايق ، همان سرخى گل است . مىگويد : انگارى سرخى گل ، از خون شقايق برگرفته شده و در آن اين پيام نهفته است كه پختگان وادى عشق شراب مىنوشند . ]
10 - حافظ ، شعر تو آكنده از لطافت و زيبايى است ، در اين صورت حسود چگونه مىتواند بر آن خرده بگيرد ؟ [ يعنى هرگز نمىتواند ! ]
88 - نشان يار سفر كرده
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتىست كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز * كه هر چه گفت بريدِ صبا پريشان گفت
فغان كه آن مه نامهربان مهر گسل * به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب * كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
غم كهن به مى سال خورده دفع كنيد * كه تخم خوشدلى اين است پير دهقان گفت
گره به باد مزن گرچه بر مراد وزد * كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو * تو را كه گفت كه اين زال ، تَركِ دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم كه بندهى مقبل * قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت
كه گفت حافظ از انديشهى تو آمد باز ؟