حدى است كه حتى مجتهد و مفتى را هم به سوى خود مىكشد و از راه تقوا دور مىكند . نسخهى خانلرى ، به جاى مفتى ، فتوى ضبط كرده كه از جهت تصويرپردازى زيباتر است . يعنى شاعر هم به عشق و هم به تقوا ( كه دو پديدهى مجرد ذهنى هستند ) شخصيت بخشيده و عشق را قدرتمندتر به شمار آورده است . ]
4 - از آن عبارتپردازى شيرين و دلفريب تو ، به خدا پناه مىبرم ! گويى سخن در دهان تو به شكر آميخته شده است . [ پسته ، استعاره از دهان است . با توجه به اين كه برخى ميوهها و از جمله پستهى خندان را با شكر در مىآميختهاند ، دهان يار را به پسته و سخن او را به مغز با شكر آميختهى پسته مانند كرده است . ]
5 - خدا يار مسيحا نفسى را فرستاد كه بار غمى را كه ما را آزرده كرده بود از دوش ما بر گرفت .
6 - هر دلبر سروقدى كه زيبايى خود را به رخ ماه و خورشيد مىكشيد ، با آمدن و جلوهگر شدن تو ، جلوهگرى را رها كرد و پى كار ديگرى رفت . [ يعنى تو آن قدر زيبا هستى كه زيبارويان سروقد با حضور تو از جلوه مىافتند . ]
7 - صداى قصّهء عشق در هفت آسمان پيچيده است ، كوتهنظر را بنگر كه چنين قصّهاى را بىاهميت مىشمارد ! [ البته با توجه به ارتباط عمودى ابيات ، اين قصه مىتواند داستان زيبايى شگفتانگيز معشوق باشد . اما چون ترتيب ابيات غزل در همهى نسخهها يكسان نيست و از سوى ديگر زيبايى معشوق ، سرچشمهى داستان عشق است ؛ بنابراين مقصود از اين قصه ، ترجيحا همان قصهء عشق است . همان قصه ، كز هر زبان كه مىشنوى نامكرر است . ]
8 - حافظ ! تو اين سخن شيوا را از كه آموختهاى كه بخت و اقبال آن را مانند دعاى بازوبند ( - تعويذ ) در پوشش طلايى قرار داد . [ تا آن را بر بازوى خود ببندد و از زخم چشم در امان باشد . شاعر به بخت و اقبال شخصيت بخشيده و در مقام اعجاب نسبت به شعر خود مىگويد : بخت و اقبال كه همگان آرزومند آن هستند ، براى محفوظ ماندن از گزند ، شعر حافظ را مانند دعا در پوشش زر بر بازوى خود مىبندد ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٧٥