كوى ارادت نروم ؛ كه به لحاظ ارتباط معنايى با مصراع دوم و كل غزل مناسبتر مىنمايد . ]
5 - او در چمن لطافت و زيبايى خراميد و رفت و ما در گلستان وصال او قدمى نزديم ! [ يعنى او به اوج زيبايى رسيد اما ما به ديدار او توفيق نيافتيم و او رفت . زيبايى را به چمن و وصال را به گلستان تشبيه كرده است . ]
6 - تمام شب را مانند حافظ ناله و زارى كرديم و افسوس خورديم كه او رفت و ما به وداع و خداحافظى او نرسيديم .
86 - چراغ خلوتيان
ساقى بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت * كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت * وين پيرِ سال خورده جوانى ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق كه مُفتى ز ره برفت * و آن لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب * گويى كه پستهى تو سخن در شكر گرفت
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود * عيسى دمى خدا بفرستاد و بر گرفت
هر سروقد كه بر مه و حور حسن مىفروخت * چون تو در آمدى پى كارى دگر گرفت
زين قصّه هفت گنبد افلاك پرصداست * كوتهنظر ببين كه سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز كه آموختى كه بخت * تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت
1 - ساقى ، بيا كه يار نقاب از چهره برداشت و با نور جمالش محفل خلوت نشينان را روشنى و رونق بخشيد . [ يعنى چهرهى نورانى يار مانند چراغى روشنگر و صفابخش محفل عارفان شد . ]
2 - دلبر چهرهى خود را مانند شمع تازه ، فروزان كرد و ( از ديدن او ) اين پير سال خورده جوانى از سر گرفت . [ ديدن چهرهى نورانى دلبر ، احساس جوانى را در من زنده كرد . مقصود از شمع سر گرفته ، شمعى است كه فتيلهى آن را تازه با قيچى بريده باشند و پرنور و شفاف بسوزد و در اينجا استعاره از دلبر است . يعنى چهرهى نورانى او به شمع فروزان مانند شده است . ]
3 - عشق ، آن چنان عشوه و فريب آغاز كرد كه حتى مفتى شهر هم فريب خورد و از راه تقوا بيرون شد و دوست آن قدر مهربانى كرد كه دشمن بر حذر و بيمناك شد . [ يعنى جاذبه و فريبندگى عشق به