تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١

83 - برق عشق

گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت ، رفت * ور ز هندوى شما بر ما جفايى رفت ، رفت
برق عشق از خرمن پشمينه‌پوشى سوخت ، سوخت * جور شاهِ كامران گر بر گدايى رفت ، رفت
در طريقت رنجِش خاطر نباشد مِىْ بيار * هر كدورت را كه بينى چون صفايى رفت ، رفت
عشق‌بازى را تحمّل بايد اى دل پاى دار * گر ملالى بود ، بود و گر خطايى رفت ، رفت
گر دلى از غمزهء دلدار بارى برد ، برد * ور ميان جان و جانان ماجرايى رفت ، رفت
از سخن‌چينان ملالت‌ها پديد آمد ولى * گر ميانِ همنشينان ناسزايى رفت ، رفت
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه * پاى آزادى چه بندى ؟ گر به جايى رفت ، رفت
1 - اگر زلف مشكين تو خطايى كرد و خال سياهت نسبت به ما جفايى روا داشت ، ايرادى بر آن‌ها نيست و اهميتى ندارد . [ هندو ، يعنى غلام يا كنيزك سياه پوست هندى ، استعاره از خال سياه معشوق است . شاعر ، هم به زلف و هم به خال دلبر شخصيت بخشيده و خطا و جفا را به آن دو نسبت داده ، اما آن‌ها را نسبت به عاشق صاحب اختيار دانسته است . ] 2 - اگر برق عشق ، خرمن هستى يك درويش پشمينه‌پوش را سوزاند ، بسوزاند ، و اگر ستم پادشاهى كامران به گدايى رسيد ، برسد ( چه اهميتى دارد ؟ ) 3 - در راه سير و سلوك آزردگى و رنجش خاطر نيست ؛ شراب بياور تا دل را با آن صفا بخشيم ؛ زيرا كه اگر صفا باشد ، هر كدورتى از ميان مىرود . 4 - اى دل ، لازمه‌ى عشق‌بازى تحمل و شكيبايى است ؛ پس صبور و پايدار باش . اگر رنجش خاطر و خطايى در ميان بود ، از ميان رفت ! 5 - اگر دل عاشقى ، ناز و غمزهء دلدار را تحمل كند و اگر ميان عاشق و معشوق ماجرايى و شكايتى رخ دهد ، امرى عادى است و اهميتى ندارد . 6 - رفتار سخن‌چينان موجب آزردگى خاطر و رنجش است ؛ اما اگر در ميان همنشينان سخن يا رفتار ناروايى پيش بيايد ، اهميتى ندارد و ملالى نمىآورد . 7 - اى واعظ ، در حق حافظ عيب‌جويى و از او انتقاد مكن كه چرا خانقاه را ترك كرد . چرا آزاده را پايبند مىكنى ؟ رند آزاده پايبند نمىشود و اگر رفت ، رفته است و اين امرى بديهى است .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 171 | شمس الدين حافظ