تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
گر طمع دارى از آن جام مرصّع مى لعل * اى بسا دُر كه به نوك مژه‌ات بايد سُفت
تا ابد بوى محبّت به مشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه به رخساره نَرُفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا * زلف سنبل به نسيم سحرى مىآشفت
گفتم اى مسند جم ، جام جهان‌بينت كو * گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان * ساقيا مى ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت * چه كند ؟ سوز غم عشق نيارست نهفت !
1 - سحرگاهان ، بلبل به گل تازه شكفته گفت : ناز كم كن كه در اين باغ گل‌هاى بسيارى مانند تو شكفته است . 2 - گل ، خنديد و گفت : ما از حرف راست نمىرنجيم . اما هيچ عاشقى با معشوق خود اين گونه به درشتى سخن نمىگويد ! 3 - اگر توقع دارى كه از آن جام پرنقش و نگار ، شراب سرخ لعل‌گون بنوشى بايد كه مرواريدهاى بسيارى را با نوك مژگانت سوراخ كنى . [ مرواريد را براى به رشته كشيدن سوراخ مىكنند . سوراخ كردن مرواريد كار ظريف و دشوارى است و با ابزارى مخصوص انجام مىگيرد . بر اين اساس ، در اينجا مقصود از « درسفتن با مژه » ، 1 - كنايه از رياضت‌كشى و انجام كارهاى دشوار و غير ممكن است . ( سوراخ كردن مرواريد با مژگان محال است ) . 2 - اشك بسيار از نوك مژگان ريختن . شاعر ، در اين تصوير خيالى ، دانه‌هاى اشك را كه از نوك مژگان فرومىغلتند ، مانند دانه‌هاى مرواريد مىبيند و گذر اشك از نوك مژگان را تصويرى از سوراخ كردن مرواريد با مژگان ، تصور مىكند ! مقصود نهايى اين است كه براى نوشيدن شراب از جام مرصع عشق ، بايد رنج و رياضت بسيارى را تحمل كرد ! ] 4 - هركس كه چهره بر خاك ميخانه نسايد و خاك در ميخانه را با رخسار خود نروبد تا ابد بوى محبت به مشام او نخواهد رسيد . 5 - ديشب ، در باغ ارم - در حالى كه نسيم سحرى در هواى پرلطافت باغ ، گل‌هاى سنبل را پريشان مىكرد ، [ به گل سنبل شخصيت بخشيده و تصور مىكند كه باد موهاى سنبل را بر هم مىزند و آشفته مىكند ] . 6 - خطاب به باغ ارم گفتم : اى پايگاه جمشيدى ، آن شكوه و عظمت و آن جام جهان‌بين تو كجاست ؟ گفت : افسوس كه آن بخت بيدار خفت و آن شكوه جمشيدى از بين رفت . [ ظاهرا در اين بيت مقصود از باغ ارم ، باغى است متعلق به شاه شجاع و احتمالا در حوالى باغ ارم امروز شيراز ، و