3 - در حالى كه چمن از ماه ارديبهشت - يعنى قلب بهار - سخن مىگويد ، كسى كه دل به وعدهى نسيهى بهشت بسته و بهشت نقد ( بهار ) را رها كرده خردمند نيست !
4 - با نوشيدن شراب ، دل خود را آباد و شاد كن ؛ زيرا كه اين دنياى خراب نابسامان مىخواهد از سر ما خشت بسازد . [ يعنى قصد نابودى ما را دارد . بنابراين پيش از آن كه فانى و نابود شويم ، خانهى دل را با شراب آباد كن . ]
5 - از دشمن انتظار وفادارى نداشته باش ؛ زيرا كه اگر شمع صومعه را با چراغ كنشت روشن كنى ، نورى نخواهد داشت . [ مصراع دوم را در جامهى تمثيل براى توضيح موضوع مصراع اول بيت مىآورد .
مىگويد : توقع وفادارى از دشمن بدان ماند كه شمع صومعه ( يعنى عبادتگاه مسلمانان ) را با شعلهى چراغ كنشت ( يعنى عبادتگاه غير مسلمان ) روشن كنى . چنين شمعى روشنگر صومعه و معبد نخواهد بود . ]
6 - مرا به سبب گناهان و سياهكارىهايم سرزنش مكن ! چه كسى مىداند كه سرنوشتش چگونه رقم خورده است ؟ [ نامهسياهى ، يعنى نامهى اعمال سياه داشتن ، كنايه از گناهكارى است . شاعر كه به سابقهى لطف ازل معتقد است در مقام انتقاد ، به زاهد ظاهر الصلاح مىگويد : پايان كار بر كسى مشخص نيست . از كجا معلوم كه سرنوشت من بهتر از تو نباشد ؟ پس ، مرا به سبب گناهكارىام سرزنش مكن . ]
8 - از تشييع جنازهى حافظ مضايقه مكن ؛ زيرا كه حافظ ، اگر چه غرق گناه است اما به يقين به بهشت مىرود !
80 - سابقهى لطف ازل
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش * هر كسى آن دِرَوَد عاقبت كار كه كِشت
همهكس طالب يارَند چه هشيار و چه مست * همه جا خانهى عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكدهها * مدّعى گر نكند فهم سخن ، گو سر و خشت
نااميدم مكن از سابقهى لطف ازل * تو پس پرده چه دانى كه كه خوب است و كه زشت ؟
نه من از پردهى تقوا به در افتادم و بس * پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به كف آرى جامى * يكسر از كوى خرابات بَرَنْدَت به بهشت