77 - جلوهى معشوق
بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت * و اندر آن برگ و نوا خوش نالههاى زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست * گفت ما را جلوهى معشوق در اين كار داشت
يار اگر ننشست با ما ، نيست جاى اعتراض * پادشاهى كامران بود از گدايى عار داشت
در نمىگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست * خرّم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر كلك آن نقّاش جان افشان كنيم * كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن * شيخ صنعان خرقه رهن خانهى خمّار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير * ذكر تسبيح مَلَك در حلقهى زنّار داشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حورى سرشت * شيوهى جَنّاتُ تَجرى تَحتها الانهار داشت
1 - بلبلى برگ گل خوش رنگى را در منقار خود داشت و با وجود برخوردارى از چنين سازوبرگى ، نالههاى غمگين و دلنشينى سر داده بود .
2 - به او گفتم : در عين بهرهمندى از وصال گل ، اين ناله و فرياد براى چيست ؟
گفت : جلوهگر شدن معشوق مرا به شوق آورده و به ناله و زارى واداشته است !
3 - اگر يار با ما همنشين نشد ، جاى اعتراض نيست ؛ زيرا كه پادشاه كامرانى بود كه از نشستن در كنار گدايان عار داشت . [ معشوق را مانند پادشاهى كامران و خود را همانند گدايى مىبيند كه همنشينى آن دو تناسبى ندارد . ]
4 - اظهار ناز و نياز ما در برابر زيبايى معشوق چندان اثربخش نيست . خوشا به حال كسى كه بخت برخوردارى از نازنينان را داراست .
5 - برخيز تا جان فداى قلم آن نقش آفرين هنرمندى كنيم كه با گردش پرگار خود اين همه نقش و نگار شگفتانگيز پديد آورده است .
6 - اگر پيرو راه عشق هستى ، به بدنامى مينديش ( و از آن نترس ! ) زيرا كه شيخ صنعان به خاطر معشوق خرقهى صوفيانهى خود را در خانهى مىفروش گرو نهاد ( و از بدنامى و رسوايى نينديشيد ) .
[ مصراع دوم را به عنوان تمثيلى براى تأييد موضوع مصراع اول آورده و به داستان مشهور شيخ صنعان اشاره كرده كه مطابق روايت عطار نيشابورى در منطق الطير خود ، در راه عشق و در پاسخ به خواستههاى معشوق ، از آيين خود بازگشت ؛ زنّار بست و حتى ساكن ميخانه شد ! بنابراين مىگويد : اگر