مغتنم بشمار و ما را درياب كه از كنارهى دريا تا ژرفاى آن فاصلهى چندانى نيست . [ شاعر ، نيستى را به دريايى مانند مىكند و خود را مانند كسى مىبيند كه بر لب اين دريا منتظر ايستاده و زود است كه به ژرفاى دريا فروافتد . لب و دهان ، به دريا مربوط مىشود : يعنى ، از لب دريا تا درون و ژرفاى آن . ]
7 - اى زاهد ، از بازى غيرت معشوق ( كه غرور عاشق را بر نمىتابد ) آسوده و غافل مباش ، زيرا كه بين صومعه تا دير مغان فاصلهى چندانى نيست . [ يعنى ممكن است كه معشوق از روى غيرت ، عبادت تو را نپذيرد و تو را از عبادتگاه به دير مغان يعنى جايگاه غير مسلمانان براند ! ]
8 - بارى ، دردمندى من جان سوختهى پريشان احوال نياز چندانى به شرح و بيان ندارد .
9 - حافظ ، از نام نيك برخوردار شد ، اما در نظر رندان ، سود و زيان اين دنيا - از جمله نيك نامى و بدنامى - ارزش چندانى ندارد !
75 - زلف پريشان
خوابِ آن نرگسِ فتّانِ تو بىچيزى نيست * تابِ آن زلفِ پريشانِ تو بىچيزى نيست
از لبت شير روان بود كه من مىگفتم * اين شكر گردِ نمكدانِ تو بىچيزى نيست
جاندرازىِّ تو بادا كه يقين مىدانم * در كمان ، ناوكِ مژگانِ تو بىچيزى نيست
مبتلايى به غمِ محنت و اندوهِ فراق * اى دل اين ناله و افغانِ تو بىچيزى نيست
دوش باد از سرِ كويش به گلستان بگذشت * اى گل اين چاكِ گريبانِ تو بىچيزى نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان مىدارد * حافظ اين ديدهى گريانِ تو بىچيزى نيست
1 - خواب و خمارى چشمان فتنهانگيز و پيچ و تاب گيسوى پريشان تو ، بىعلت نيست [ بلكه براى ربودن و به دام افكندن دلهاست . نرگس ، استعاره از چشم معشوق است . نكتهى ديگر رابطهى خواب و فتنه است . مىگويد : چشمان تو فتنهاى است كه به خواب رفته اما به زودى بيدار خواهد شد ! ]
2 - زمانى كه تو هنوز كودك بودى ، من مىگفتم : كه لبهاى شيرين تو بر گرد دهان نمكينت ، بىعلت و بىسبب نيست . [ شكر ، استعاره از لب شيرين و نمكدان استعاره از دهان دلبر است . ]
3 - عمرت دراز باد ! من يقين دارم كه تير مژگان تو در زير كمان ابروانت بىسبب نهاده نشده [ بلكه