2 - هنگامى كه دشمن شمشير مىكشد ، من سپر مىاندازم ؛ زيرا كه شمشير ما جز ناله و آه چيز ديگرى نيست . [ شمشير كشيدن ، كنايه از حمله كردن و سپر انداختن كنايه از تسليم شدن است و مقصود مصراع دوم آن است كه نالههاى ما از شمشير برندهتر و مؤثرتر است . ]
3 - چرا از كوى خرابات روى برگردانم ، در حالى كه هيچ رسم و راهى بهتر از روى آوردن به كوى خرابات نيست . [ مقصود از « كوى خرابات » ، زيستگاه رندان است . ]
4 - اگر روزگار ، بر خرمن عمر من آتش در زند ، بگذار بسوزد ؛ زيرا كه عمر و زندگى در نظر من به اندازهى برگ كاهى ارزش ندارد . [ عمر خود را به خرمنى تشبيه كرده كه تمام آن به برگ كاهى نمىارزد ! ]
5 - من ، بندهى چشمان عشوهگر آن محبوب سروقدى هستم كه از غرور سرمست است و به كسى توجهى ندارد ! [ غرور را به شرابى تشبيه كرده كه موجب مستى و بىتوجهى است و سهى سرو ( - سرو بلند و موزون ) استعاره از معشوق است . ]
6 - قصد آزار مردم را نداشته باش و هر چه مىخواهى بكن ؛ زيرا كه در آيين ما هيچ كارى ، جز آزار دادن ديگران ، گناهى نيست .
7 - اى پادشاه كشور زيبايى ، آهسته برو ؛ زيرا كه در رهگذر تو عاشقانت براى دادخواهى ايستادهاند و هيچ رهگذرى نيست كه دادخواهى در آن در انتظار ديدن تو نباشد . [ پادشاه كشور حسن ، استعاره از معشوقى است كه زيبايىاش در اوج كمال است . زيبايى را به سرزمينى تشبيه مىكند كه فرمانرواى آن معشوق و دلبر است . عنان كشيده رفتن كنايه از آهسته رفتن است . ]
8 - حال كه بر سر راه خود اين همه دام مىبينم ، پناهگاهى بهتر از اين نيست كه در حمايت گيسوى او قرار بگيرم [ شاعر چنين تصور مىكند كه در وادى عشق ، خطر به دام افتادن و گمراه شدن وجود دارد و كسى كه دلش در حلقهى گيسوى يار گرفتار شده ، در حمايت او و از آسيب گمراهى در امان است . ]
9 - گنجينهى دل حافظ را به زلف و خال واگذار مكن ؛ زيرا كه هر غلام سياهى شايستگى نگهدارى و مراقبت از گنجينه را ندارد . [ شاعر دل خود را به گنجينه مانند مىكند و سپس با اشاره به اين نكته كه مراقبت از خزينهها و گنجينهها شغل مهمى بوده و مشاغل مهم را به غلامان سياه نمىسپردهاند ، زلف و خال را به غلام سياهى تشبيه مىكند كه گنجينهدارى در حد مقام و موقعيت او نيست . سياه در مصراع دوم صفت جانشين موصوف و مقصود از آن ، غلام سياه است . بنابراين مىگويد : دل حافظ را كه گنجينهى عشق است به زلف و خال خود وامگذار . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٦٢