تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧

73 - چشمه‌ى نوش

روشن از پرتوِ رويت نظرى نيست كه نيست * منّت خاك دَرَت بر بَصَرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب‌نظرانند ، آرى * سِرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
اشك غمّاز من ار سرخ بر آمد چه عجب * خجل از كرده‌ى خود پرده‌درى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردى * سيل‌خيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شامِ سرِ زلف تو هرجا نزنند * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من از اين طالعِ شوريده به رنجم ور نى * بهره‌مند از سرِ كويت دگرى نيست كه نيست
از حياى لب شيرين تو اى چشمه‌ى نوش * غرقِ آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ورنه در مجلسِ رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديه‌ى عشق تو روباه شود * آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
آب چشمم كه بر او منّتِ خاكِ در توست * زيرِ صد منّت او خاكِ درى نيست كه نيست
از وجودم قدرى نام و نشان هست كه هست * ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست !
1 - هيچ چشمى نيست كه از پرتو روى تو روشن نباشد . همه‌ى چشم‌ها منت‌دار و سپاسگزار خاك درگاه تو هستند . [ يعنى خاك درگاه تو توتياى روشنگر چشم‌هاست و به همين دليل چشم‌ها منّت‌دار درگاه تواند . ] 2 - صاحب نظران و عارفان پيوسته نظاره‌گر جمال روى تواند . آرى راز دلبستگى به گيسوى تو در سر همه نهفته است . [ يعنى اگر صاحب نظران چشم بر جمال تو دارند ، از آن است كه دلشان ، در حلقه‌ى گيسوان تو اسير است . ] 3 - اگر اشك افشاگر من ، خونين از چشمانم مىريزد ، عجبى نيست ؛ زيرا كه هيچ افشاگر و پرده‌درى نيست كه از كرده‌ى خود پشيمان و شرمنده نباشد . [ شاعر اشك خود را كه راز دلش را فاش كرده به پرده‌درى متهم مىكند و خونين شدن را كه كنايه از سرخ‌رويى و شرمندگى است ، جزاى افشاگرى آن مىداند . ] 4 - براى اين كه بر اثر وزش نسيم ، گردى بر دامن دوست ننشيند ، هيچ رهگذرى نيست كه با اشك چشم خود آن را پرآب و سيل‌خيز نكرده باشم . [ در يك توصيف اغراق‌آميز براى بيان شدت