ارادت خود به يار ، مىگويد : با اشك چشم خود - كه نه قطرهقطره ، بلكه چون سيل جارى است - هر رهگذرى را آبپاشى مىكنم تا گردى بر دامن دوست ننشيند . ]
5 - هيچ سحرگاهى نيست كه با باد صبا گفتوگو و جروبحث نكنم براى اين كه بوى زلف تو را در همه جا پراكنده نسازد تا همگان از زلف سياه تو دم نزنند . [ زلف دلبر را به سبب سياهى به شام تاريك مانند كرده و به باد صبا شخصيت بخشيده و با او در اين مورد بحث و گفتوگو مىكند كه چرا صبا موجب شده تا همه از زلف سياه يار سخن بگويند ؟ ]
6 - من از بخت پريشان خود در رنج محروميت هستم و گرنه هيچكس نيست كه از فيض سر كوى تو بىبهره باشد .
7 - شكر ، كه مظهر شيرينى است ، در برابر لب شيرين تو ، اى چشمهى گوارا ، از شرم و حيا . عرق در عرق مىشود . [ چشمهى نوش استعاره از معشوق است . مىگويد : اى دلبرى كه وجودت مانند چشمهى گواراى زندگىبخش است ، شكر در برابر شيرينى لب تو ، از شرم عرق مىكند . ضمنا در كلمههاى شيرين و شكر ايهام بسيار ظريفى هست . شيرين و شكر در معناى دوم نام دو معشوقهى معروف خسرو پرويز ساسانى است كه بر حسب روايت نظامى ، شيرين جذابيت بيشترى نسبت به شكر داشته است . ]
8 - مصلحت نيست كه رازها افشا و برملا شود ، و گرنه رندان و وارستگان بر همهى رازها آگاهند و در محفل آنان خبرى نيست كه نيست !
9 - وادى عشق تو آن قدر پرخطر است كه شير در آن از ترس روباه مىشود . فرياد از اين راه عشق كه آكنده از خطر است و هيچ خطرى نيست كه در آن نباشد .
10 - اشك چشم من منتدار خاك درگاه توست [ زيرا كه روشنى چشمم و صفاى اشكم از خاك درگاه توست ] و هيچ خاك درى نيست كه منّتپذير اشك من نباشد [ زيرا كه اشك من همهى آنها را تر و باصفا كرده است . ]
11 - از وجود من ، فقط اندكى نام و نشان باقى مانده و گرنه ، هيچ نشانهاى از ناتوانى نيست ، كه در وجود من نباشد . [ يعنى من در اوج ناتوانى و دردمندى هستم . همهى ناتوانىها در وجود من هست ! ]
12 - جز اين كه حافظ اندكى از تو ناخشنود است ، هيچ هنر و فضيلتى نيست كه در سراپاى وجود تو نباشد . [ يعنى سراپاى وجود تو آكنده از فضيلت است و تنها عيب تو اين است كه به حافظ توجهى ندارى و او به اين جهت از تو دلگير و ناخشنود است . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٥٨