رندان و وارستگان ، مهرهى شاه ، مجال و فرصتى براى جابهجا شدن ندارد . [ زندگى را به صفحهى شطرنج مانند كرده كه در آن بسته به موقعيتهايى كه پيش مىآيد ، مهرهها را حركت مىدهند . بيدق يا پياده ، كماهميّتترين مهرههاست . ازاينرو مىگويد مهرهى پيادهاى را به پيش مىرانيم تا ببينيم چه موقعيتى پيش مىآيد و مهرهى رخ ، چه حركت و چه نقشى ايفا مىكند . بنابراين « تا چه بازى رخ نمايد » ، معنى دوگانه ( ايهام ) دارد : 1 - تا چه اتفاقى بيفتد . 2 - تا رخ ، چه حركتى كند . بارى ، مقصود نهايى آن است كه سالك راه حق ، از حوادث نمىترسد و بسته به موقعيت ، رفتار مىكند . ]
4 - هيچ خردمندى در جهان ، از اين راز و معمّا آگاه نيست كه اين سقف بلند آسمان - كه در روز ، ساده و يكدست و شبهنگام پر از نقش و نگار است - چيست ؟
5 - يا رب ، اين چه بىنيازى و چه حكمت استوارى است كه در دل عارفان و سالكان ، اين همه زخم پنهانى وجود دارد اما كسى مجال و فرصت آه كشيدن ندارد ؟ !
6 - وزير ، گويى حساب و كتاب نمىداند : زيرا كه در اين حكمى كه صادر كرده ، مهر و نشان « حسبة للّه » ديده نمىشود . [ با اشاره به اين نكته كه بر بالاى فرمانها و حكمهاى پرداخت مستمرى ، مهر « حسبة للّه » ( يعنى : براى رضاى خدا ) مىزدهاند ، با يك ديد انتقادى ، معنى دوگانهاى را از اين نكته اراده مىكند : نخست آن كه اين طغراها و احكام مهر مخصوص را ندارد ، ديگر آن كه نشانه و اثرى از در نظر گرفتن رضاى الهى در آنها ديده نمىشود . در « نمىداند حساب » هم معنى دوگانهاى هست : 1 - حساب سرش نمىشود 2 - از روز حساب ، يعنى روز جزا بىخبر است . ]
7 - در بارگاه الهى - بر خلاف بارگاه شاهان - تكبّر و خودبينى و پردهدار و دربان وجود ندارد .
هركس مىخواهد به اين درگاه رو آورد بيايد و هر چه در دل دارد بگويد . [ كسى مانع او نمىشود . ]
8 - رفتن به در ميخانه ، كار انسانهاى پاك و يكرنگ است . آنان كه ريا مىورزند و شخصيت انسانى خود را پامال مىكنند ، به كوى مىفروشان راه نمىيابند .
9 - هر عيب و كاستى كه به نظر مىرسد ، از قامت ناساز و بىتناسب ماست ، و گرنه خلعت تو بر قامت هيچكس كوتاه نيست .
10 - من ، بندهى پير خراباتم كه لطف و مهربانى او پيوسته و هميشگى است نه بندهى شيخ و زاهد كه لطفشان متغير است ! يعنى گاهى هست و گاهى نيست !
11 - اگر حافظ صدارت طلب نيست ، از بلندنظرى اوست . آرى عاشق راستين ، در قيد و بند مال و جاه و مقام دنيايى نيست .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٥٥