چشمانم حلقه مىزند ، با خون دل در مىآميزد و جارى مىشود . اما شبكهى ارتباطى ميان اشك و احرام و طواف و حرم ، بسيار پيچيده است . ظاهرا مقصود از حرم ، چشم است و احرام بستن جوشش اشك و طواف ، حلقه زدن اشك در خانهى چشم . چشم ازآنرو حرم است كه خانهى يار است و يار ، به گواهى مصراع اول همين غزل ، هميشه در چشم جاى دارد . احرام بستن ، آماده شدن براى طواف است و جوشش اشك مقدمهى حركت و حلقه زدن در چشم و طواف ، دور گرديدن است و اشك ، پس از جوشش ، در خانهى چشم حلقه مىزند . ]
3 - اگر پرندهى بهشتى ، در جست و جوى تو به پرواز در نيايد ، همان بهتر كه مانند پرندهى وحشى ، گرفتار دام و قفس باشد . [ به گواهى برخى ابيات حافظ ، از جمله اين بيت : كه اى بلندنظر شاهباز سدرهنشين / نشيمن تو نه اين كنج محنتآباد است ، مقصود از پرندهى بهشتى ، بعد روحانى يا روح و جان انسان است كه در نهايت بايد به جايگاه اصلى خود ، يعنى جوار قرب الهى پرواز كند ؛ همان گونه كه مولانا جلال الدين محمد مولوى پيش از حافظ سروده : مرغ باغ ملكوتم ، نيم از عالم خاك / دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم . بنابراين ، مىگويد ارزش جان ، در آن است كه در جست و جوى تو باشد ، و گرنه ، همان بهتر كه اسير دام تن باد . ]
4 - عاشق بيچاره اگر سكّهى قلب و كمبهاى دل خود را نثار كرد ، بر او خرده مگير زيرا كه قدرت نثار كردن سكهى رايج را ندارد . [ قلب دل ، تشبيه دل است به سكهى قلب . يعنى سكهى تقلبى و كمارزش و مقصود از نقد روان ، سكهى رايج است . در عين حال به اين نكتهى ظريف هم نظر دارد كه :
اگر من در راه دوست ، نمىتوانم پول و زر خرج كنم ، دلم را نثار مىكنم ! در كلمهى روان ، به جان نيز ايهام دارد . ]
5 - هركس كه در جست و جوى تو همّتش بلند باشد ، سرانجام به ديدار قامت بلند و موزون تو خواهد رسيد . [ سرو بلند ، استعارهى مشهورى است براى معشوق . ضمير « ش » در بلندش ، وابستهى دست است . يعنى دستش به آن سرو بلند مىرسد . ]
6 - از معجزهى جان بخشيدن عيسى به مردگان ، سخن نمىگويم ؛ زيرا كه او در اين كار شگفتانگيز مهارت لبهاى تو را ندارد . [ با اشارهاى ظريف به معجزهى حضرت عيسى ، كه با دم مسيحايى خود ، مرده را زنده مىكرد ، مىگويد : سخنى شيرين يا بوسهاى از لبهاى تو ، از معجزهى عيسى بالاتر است ! ]
7 - چگونه مىتوان گفت كه دل من در تحمّل داغ جدايى شكيبا نيست ؟ در حالى كه من در آتش عشق تو مىسوزم و دم بر نمىآورم .
8 - نخستين روزى كه سر زلف پريشان تو ( و خيل گرفتاران در حلقهى گيسويت ) را ديدم با خود
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٥٣