تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
چه كسى متمايل است . [ مقصود آن است كه اين افسانه و افسون‌ها در دل او هيچ اثرى ندارد و تلاش براى جلب نظر او بىحاصل است . ] 6 - خدايا ، آن كه شوكتى چون شاه و چهره‌اى به روشنايى و زيبايى ماه دارد و پيشانىاش مانند ستاره‌ى زهره مىدرخشد ، مرواريد گران‌بها و گوهر بىهمتاى كيست ؟ [ معشوق را به جهات مختلفى مورد تشبيه قرار داده است : از جهت شوكت و عظمت مانند شاه ، از نظر زيبايى چهره مانند ماه ، و از لحاظ درخشندگى پيشانى مانند زهره و نهايتا از جهت ارزشمندى مانند درّ و گوهر بىنظير و يكتاست . ] 7 - گفتم : واى بر حال دل ديوانه‌ى حافظ كه بىتو چه خواهد كرد ! زير لب ، خنده زنان پرسيد : مگر حافظ ديوانه و عاشق كيست ؟ [ يعنى خود را به نادانى زد . و با خنده‌ى خود دل حافظ را سوزاند ! ]

68 - كوه اندوه فراق

ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالىست * حال هجران تو چه دانى كه چه مشكل حاليست
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او * عكس خود ديد ، گمان برد كه مشكين‌خاليست
مىچكد شير هنوز از لب همچون شكرش * گرچه در شيوه‌گرى هر مژه‌اش قَتّالىست
اى كه انگشت‌نمايى به كرم در همه شهر * وه كه در كار غريبان عجبت اهماليست
بعد از اينم نَبُود شايبه در جوهر فرد * كه دهان تو در اين نكته خوش استدلالىست
مژده دادند كه بر ما گذرى خواهى كرد * نيّت خير مگردان كه مبارك‌فالىست
كوه اندوه فِراقت به چه حالت بكَشد * حافظ خسته ، كه از ناله تنش چون ناليست ؟
1 - دلبر چون ماه من ، هفته‌اى است كه از پيشم رفته اما در نظر من مانند سالى جلوه مىكند . تو ( كه رنج جدايى را نكشيده‌اى ) چه مىدانى كه هجران يار چه دشوار است ! ؟ 2 - مردمك چشمم ، تصوير خود را در چهره‌ى لطيف او ديد و گمان كرد كه آن چه مىبيند خال سياهى بر چهره‌ى يار است . [ مقصود آن است كه چهره‌ى دلبر آن قدر شفاف و لطيف است كه تصوير مردمك چشم عاشق در آن منعكس مىشود ! ] 3 - با وجود آن كه هنوز از لب شيرين او شير مىچكد ! مژگان عشوه‌گرش عاشقان را مىكشد . [