تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
7 - من آرزومند ديدار او بودم و او عزم جدايى داشت . آرزو و خواست خود را رها كردم تا خواسته‌ى دوست برآورده شود . 8 - اى حافظ ، در تحمل درد هجران او بسوز و بساز ؛ زيرا كه درد تسكين‌ناپذير عشق و هجران ، هرگز درمانى ندارد .

63 - قصّهء غريب

روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست * در غنچه‌اى هنوز و صَدَت عندليب هست
گر آمدم به كوى تو چندان غريب نيست * چون من ، در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست * هرجا كه هست ، پرتو روى حبيب هست
آنجا كه كار صومعه را جلوه مىدهند * ناقوس ديرِ راهب و نام صليب هست
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد ؟ * اى خواجه ! درد نيست و گرنه طبيب هست !
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست * هم قصّه‌اى غريب و حديثى عجيب هست
1 - هنوز كسى چهره‌ى تو را نديده ، هزار نگهبان دارى ! مانند غنچه‌اى كه صدها بلبل عاشق دارد . 2 - آمدن من به كوى تو شگفت‌انگيز نيست ؛ زيرا كه در ديار تو عاشق غريب و بىكس هزاران نفر هست [ كه من يكى از آنانم . ] 3 - از ديدگاه عشق ، خانقاه و خرابات فرقى ندارد ، زيرا كه پرتو روى معشوق در همه جا هست . 4 - هنگامى كه صومعه را تزيين مىكنند و مىآرايند ناقوس دير راهبان و نام صليب كشيشان نيز به كار مىرود . [ پس صومعه و دير هم يكى هستند . ] 5 - كيست كه عاشق شد و معشوق به حال او توجهى نكرد ؟ اى بزرگوار ، كسى از درد عشق بهره‌مند نيست و گرنه طبيب ( معشوق ) هميشه هست ! 6 - بارى ، اين همه فرياد زدن حافظ بيهوده نيست ؛ بلكه از آن است كه عشق ، داستانى شگفت‌انگيز و سخنى عجيب است .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 142 | شمس الدين حافظ