تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠

61 - خيال منظرِ دوست

صبا اگر گذرى افتدت به كشور دوست * بيار نفحه‌اى از گيسوى مُعَنبَر دوست
به جان او ، كه به شكرانه جان بر افشانم * اگر به سوى من آرى پيامى از برِ دوست
و گر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار * براى ديده بياور غبارى از در دوست
من گدا و تمنّاى وصل او ، هيهات * مگر به خواب بينم خيال منظرِ دوست
دل صنوبرىام همچو بيد لرزان است * ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را * به عالَمى نفروشيم مويى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد ؟ * چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر دوست
1 - اى باد صبا ، اگر به سرزمين دوست گذر كردى ، از گيسوى عطرآگين او بوى خوشى براى من بياور . 2 - به جان دوست سوگند كه اگر از جانب او پيامى براى من بياورى ، جان خود را به شكرانه نثار مىكنم . 3 - و اگر نتوانستى به بارگاه دوست راه يا بى از درگاه او غبارى براى چشمانم بياور [ تا آن را مانند توتيا بر چشمان خود بكشم . ] 4 - من گدا و آرزوى ديدار دوست ! هيهات كه چنين آرزويى برآورده شود ! مگر فقط بتوانم خيال دوست را در خواب ببينم ! 5 - دل صنوبرى من ، از حسرت ديدار قد و بالاى صنوبرگون دوست ، مثل بيد به خود مىلرزد . [ مثل بيد لرزيدن ، كنايه از لرزش شديد و مقصود از لرزيدن دل ، در اينجا تپيدن دل است . مىگويد : دلم در حسرت قد و بالاى دوست مىتپد . ] 6 - اگر چه دوست ما را به چيزى نمىخرد ( و ما در نظر او ارزشى نداريم ) ولى ما ، مويى از سر دوست را با عالمى عوض نمىكنيم . 7 - چه مىشود اگر دل حافظ بيچاره - كه غلام و چاكر درگاه دوست است - از بند غم و اندوه رها شود ؟