تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١

62 - شرح شوق

مرحبا اى پيكِ مشتاقان بده پيغام دوست * تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس * طوطى طبعم ز عشق شكّر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه‌ى آن دام و من * بر اميد دانه‌اى افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستى بر نگيرد تا به صبح روز حشر * هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمه‌اى از شرح شوق خود از آنك * دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا * خاك راهى كآن مشرّف گردد از اقدام دوست
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق * ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
حافظ اندر درد او مىسوز و بىدرمان بساز * زان كه درمانى ندارد درد بىآرام دوست
1 - آفرين بر تو اى پيك مشتاقان ! از دوست پيامى بياور تا با كمال ميل و رغبت جانم را فداى نام دوست كنم . 2 - طوطى ذوق شعرى من از عشق لب شيرين و چشم بادامى دوست ، مانند بلبل مانده در قفس ، سرگردان و آشفته است . [ شاعر ذوق و طبع خود را به طوطىاى تشبيه مىكند كه خواستار شكر و بادام است . مقصود از شكر و بادام در اينجا به استعاره ، لب و چشم دوست است كه عاشق در حسرت رسيدن به آن‌ها ، خود را مانند بلبل گرفتار در قفس مىبيند . ] 3 - حلقه‌ى گيسوى او مانند دام و خالش مانند دانه‌اى نهاده در دام است و من در آرزوى رسيدن به دانه ، در دام گيسوى او افتاده‌ام . [ من گرفتار زلف و خال مشكين دوست هستم . ] 4 - هركس كه مانند من در روز ازل - نخستين روز آفرينش - جرعه‌اى از شراب عشق او نوشيده باشد ، تا ابد از سرمستى بيرون نخواهد شد . 5 - از شرح اشتياق خود به شمه‌اى و اندكى بسنده مىكنم ؛ زيرا كه بيش از اين گفتن موجب درد سر و آزردگى خاطر دوست خواهد شد . 6 - اگر برايم ممكن شود ، خاك گذرگاه دوست را كه با قدم‌هاى او متبرّك شده ، مانند توتيا بر چشم خود مىكشم .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 141 | شمس الدين حافظ