تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
4 - دهان او آن قدر كوچك است كه گويى هيچ است ! و كمر او مانند مويى باريك و نازك است و نمىدانم چگونه مويى است [ كه هيچ به چشم نمىآيد ! ] 5 - در شگفتم كه نقش خيال او چگونه از برابر چشمانم پاك نمىشود ، در حالى كه چشم من لحظه به لحظه در حال آب ريختن و شست‌وشو كردن است . [ مىگويد : با آن كه در دورى يار پيوسته اشك مىريزم ، در شگفتم كه تصوير يار كه در برابر من و در اشك من نقش بسته ، چگونه شسته و پاك نمىشود ! شاعر به چشم ، شخصيت بخشيده و صفت شست‌وشو را كه خاص انسان است به آن نسبت داده است . ] 6 - گيسوى تو مانند كمندى است كه بىچون و چرا دل را به سوى خود مىكشد و اسير مىكند . چه كسى مىتواند با زلف دلرباى تو چون و چرا كند ؟ 7 - عمرى - مدتى دراز - پيش از اين بوى زلف تو را استشمام كرده‌ام ؛ اما هنوز مشام جان و دل من از آن بو سرمست و خوش است . 8 - حافظ ، حال پريشان تو بسيار بد و نامساعد است ، اما اين پريشانى كه به خاطر آرزوى رسيدن به زلف يار و دريافت بوى زلف اوست ، نيكوست . [ دكتر هروى در شرح خود بر ديوان حافظ ، در پايان اين غزل ابراز عقيده كرده‌اند كه اين « غزل مجموعا سست و از شيوه‌ى حافظ دور است . » و مواردى از سستى غزل را يادآورى كرده و در پايان نوشته‌اند : « ولى چون در نسخه‌هاى معتبر آمده ، ناگزير ، آن را نقل كرديم . » بر اين نظر صائب ، اين نكته را بايد افزود كه غزل‌هاى ديگرى نيز در ديوان حافظ هست كه چندان استوار و شيوا و در حد و اندازه‌ى حافظ نيست . اما بايد پذيرفت كه در ديوان هر شاعر بزرگى غث و سمين يافت مىشود و تمام غزل‌هاى يك شاعر لزوما عالى و ناب نيست . ]

60 - آستانه‌ى عشق

آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست * آورد حِرز جان ز خط مُشك‌بار دوست
خوش مىدهد نشان جلال و جمال يار * خوش مىكند حكايت عزّ و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همىبرم * زين نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
شكر خدا كه از مدد بخت كارساز * برحَسْب آرزوست همه كار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار * درگردشند برحَسَب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند * ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 138 | شمس الدين حافظ