تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
ديدار ، لال است . صفت بريده زبان براى قلم ، از آن روست كه نوك قلم نى را قط مىزنند مصراع اول مطابق نسخه‌ى خانلرى است . در نسخه‌ى قزوينى به جاى « مالال » نالان آمده است . ] 8 - چهره‌ى تو از خاطرم گذشت ، به آرزو خواهم رسيد ؛ زيرا كه فال نيكويى است و فال نيكو سرآغاز رسيدن به حال و موقعيت نيكوست . [ يعنى ، اين را كه چهره‌ى تو از خاطرم گذشت به فال نيك مىگيرم . ] 9 - دل حافظ ، نه فقط در اين لحظه در آتش تمنّاى تو مىسوزد ، بلكه مانند لاله‌ى خودرو ، از روز ازل داغ عشق تو را در دل دارد . [ اشاره به سياهى درون لاله دارد كه از آن به « داغ لاله » تعبير مىكنند . چون اين سياهى ، هم‌زمان با پيدايش لاله در برگ‌هاى آن ظاهر مىشود ، شاعر عشق ازلى خود را ، به داغ دل لاله تشبيه كرده است . ]

59 - نقش خيال

دارم اميد عاطفتى از جناب دوست * كردم جنايتىّ و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او * گرچه پرىوش است و ليكن فرشته‌خوست
چندان گريستيم كه هركس كه برگذشت * در اشك ما - چو ديد روان - گفت : كاين چه جوست
هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان * موى است آن ميان و ندانم كه آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش كه چون نرفت * از ديده‌ام ، كه دم به دمش كار ، شست‌وشوست !
بىگفت‌وگوى ، زلف تو دل را همىكِشد * با زلف دلكش تو كه را روى گفت‌وگوست ؟
عمريست تا ز زلف تو بويى شنيده‌ام * زان بوى در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بَد است حال پريشان تو ، ولى * بر بوى زلف يار پريشانىات نكوست
1 - از بارگاه دوست اميد مهربانى دارم . گناهى كرده‌ام و اميدم به بخشش و كرم اوست . 2 - مىدانم كه او از سر جرم من خواهد گذشت ؛ زيرا كه گرچه مانند پرى زيباست ( و زيبارويان جفاكارند ) اما مانند فرشته مهربان و خوش‌خوست . 3 - آن قدر گريه كرديم كه هركس اشك روان ما را ديد ، با شگفتى گفت : چه جوى پرآبى جارى است !