تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را * كه باد غاليه‌سا گشت و خاك ، عنبر بوست
نثارِ روى تو هر برگ گل كه در چمن است * فداى قدّ تو هر سروبُن كه بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق ما لال است * چه جاى كِلْكِ بريده زبان بيهُده‌گوست ؟
رخ تو در دلم آمد ، مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است * كه داغدار ازل همچو لاله‌ى خودروست
1 - ما از روى عشق و ارادت سر بر آستان بارگاه دوست نهاده‌ايم ؛ بىگمان هر حادثه‌اى كه براى ما پيش بيايد ( هر چه بر سرمان بيايد ) مطابق اراده و مشيت اوست . 2 - اگر چه از ماه و خورشيد ، آينه‌هايى در برابر چهره‌ى دوست نهادم ، نظير و همتايى براى او نيافتم . [ تلويحا مىخواهد بگويد كه چهره‌ى دوست ، حتى از ماه و خورشيد آسمان هم درخشان‌تر و زيباتر است . ] 3 - باد صبا ، چگونه مىتواند حال دل تنگ مرا بازگو كند و شرح دهد در حالى كه دل من مانند چين و شكن برگ‌هاى غنچه لايه‌لايه و در هم پيچيده است ؟ [ دل تنگ خود را به غنچه تشبيه كرده كه برگ‌هايش لايه‌لايه سخت بر هم فشرده است ؛ آن چنان بر هم فشرده و در هم پيچيده كه حتى نسيم هم نمىتواند به لايه‌هاى آن نفوذ كند و بنابراين نمىتواند از آن سخنى بگويد . ] 4 - نه تنها من در اين دنياى جفاكار سبوى باده بر دوش مىكشم ، بلكه بسيارى چون من بوده‌اند كه اينك سرهاشان به خاك سبو تبديل شده است . [ مقصود اين است كه اين دنيا مانند ديرى است كه رندان ساكن در خود را مىسوزاند و نابود مىكند و رندان ، با سبوكشى و باده‌نوشى ، مىكوشند تا اين جفا را تحمل كنند اما سرانجام ، سرشان به خاك سبو تبديل مىشود ! دير رندسوز و كارخانه ، هر دو استعاره از دنياست . مصراع دوم مطابق نسخه‌ى خانلرى است كه به لحاظ ارتباط معنايى مناسب‌تر از نسخه‌ى قزوينى . در نسخه قزوينى به جاى « خاك سبو » ، « سنگ و سبو » آمده است . ] 5 - به يقين تو بر زلف خوش‌بوى خود شانه زده و بوى آن را پراكنده‌اى كه باد و خاك اين چنين بوى غاليه و عنبر به خود گرفته است . [ مگر ، در اينجا مفهوم قطعيت را مىرساند نه احتمال را . ] 6 - هر برگ گلى كه در چمن موجود است نثار گل روى تو باد و هر سروى كه بر لب جوى رسته ، فداى قد و قامت سروگون تو باد . 7 - زبان گويا ، در وصف شوق ما لال است ؛ چه رسد به قلم كه زبان آن بريده شده و كوتاه است و بيهوده سخن مىگويد . [ يعنى قلم بريده زبان كه جاى خود دارد ، حتى زبان ناطقه هم در وصف شوق
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 136 | شمس الدين حافظ