56 - گنجينهى محبّت
دل سراپردهى محبّت اوست * ديده آيينهدار طلعت اوست
من كه سر در نياورم به دو كَون * گردنم زير بار منّت اوست
تو و طوبى و ما و قامت يار * فكر هركس به قدر همّت اوست
گر من آلودهدامنم چه عجب * همه عالم گواه عصمت اوست
من كه باشم در آن حرم كه صبا * پردهدار حريم حرمت اوست ؟
بىخيالش مباد منظر چشم * زان كه اين گوشه جاى خلوت اوست
هر گل نو كه شد چمنآراى * ز اثر رنگ و بوىِ صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست * هر كسى پنج روز نوبت اوست
مُلكتِ عاشقىّ و گنج طرب * هر چه دارم ز يُمن همّت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باك ؟ * غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين كه حافظ را * سينه گنجينهى محبت اوست
1 - دلم آكنده از محبت او و چشمم جلوهگاه چهرهى زيباى اوست . [ شاعر دل خود را به خيمهاى تشبيه مىكند كه محبت دوست در آن جاى گرفته و چشم خود را - با اشاره به رسم آينهدارى در برابر عروسان - به كسى مانند مىكند كه در برابر جمال او آينه نگه داشته و چهرهى دوست در آينه جلوهگر شده است . ]
2 - من كه در برابر دو جهان سر تسليم فرودنمىآورم ، بار منّت و احسان او را بر دوش مىكشم .
3 - تو درخت بهشتى طوبى را برگزيدهاى و ما قامت يار را . آرى ، فكر هركس به قدر همت اوست .
4 - اگر من گناهكار و آلودهدامنم ، عجبى نيست . در عوض ، همه عالم گواه پاكى اوست .
5 - در آن حرم كه باد صبا نگهبان و پردهدار حرمت و پاكى آن است ، من كيستم ، و چه شايستگى دارم ؟ [ يعنى حريم يار آن قدر حرمت دارد كه حتى باد صبا - كه با لطافت و نرمى خود به همه جا نفوذ مىكند - پردهدار آن است و به درون راه ندارد ! در اين صورت ، من كيستم كه توقع حضور در حرم او را داشته باشم ؟ ]
6 - گوشهى چشم من كه خلوتگاه جمال يار است ، هرگز از ياد و خيال او خالى مباد . [ چشمانداز چشم من ، خيال جمال اوست . يعنى : تصوير خيالى او هرگز از برابر ديدگانم دور نمىشود . ]