تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
1 - مردمك چشمانم از شدت گريه به خون نشسته است . ببين كه حال مردم در جست و جوى تو چگونه است ! [ مردم و مردمان ، هر دو ايهام - معنى دوگانه - دارند . مىگويد : هم مردمك چشم و هم توده‌ى مردم در جست‌وجو و آرزوى ديدار تو حال عجيبى دارند . ] 2 - با ياد لب لعل‌گون و چشمان مخمور تو ، به جاى مى لعل ، خون دل مىخورم . [ صفت مىگون ، در مقام تأكيد براى مست آمده . يعنى چشمان كاملا مست و خمار . دكتر هروى ، حالت سيّال چشم و شراب را وجه شبه اين دو دانسته و چشم مىگون را « چشمى كه موج قدح شراب را دارد . » تفسير كرده‌اند . مىتوان شفافيت شراب و چشم را نيز وجه شبه به شمار آورد . به هر حال ، شاعر غم را به جامى تشبيه كرده كه در آن به جاى شراب ، خون دل ريخته‌اند و شاعر به جاى شراب ، خون دل و حسرت مىخورد . ] 3 - اگر چهره‌ى خورشيد مانند گون تو ، از سر كوچه ظاهر شود ، بخت و طالع من خجسته خواهد بود . [ مشرق سر كوى را از آن جهت به كار برده كه چهره‌ى معشوق را به خورشيد مانند كرده است و خورشيد از مشرق طلوع مىكند . ] 4 - فرهاد پيوسته از لب نوشين معشوق خود شيرين سخن مىگويد و جايگاه دل مجنون ، چين و شكن گيسوى ليلى است . 5 - از من دلجويى كن و با من سخن بگو ؛ زيرا كه قامت چون سرو تو ، دل را به سوى خود مىخواند و كلامت ، نرم و خوش‌آهنگ است . 6 - اى ساقى ، جام را به گردش درآور و به جان عاشقانت آرامش ببخش ؛ زيرا كه از گردش روزگار خاطرم رنجور و آزرده است . 7 - از زمانى كه فرزندم از چشمم دور شده آن قدر اشك مىريزم كه گويى از كنار دامنم رود جيحون جارى است . [ در نسخه‌ى دكتر خانلرى در مصراع اول به جاى چشمم ، چنگم ( - دستم ) آمده كه مناسب‌تر است . زيرا كه از چشم رفتن ، بيشتر ناظر بر جدا شدن و به سفر رفتن و به هر حال ، غايب از نظر بودن است ؛ در حالى كه « از دست رفتن » مجازا به معنى مردن است . ] 8 - دل غمگينم چگونه مىتواند به اراده‌ى خود شاد شود ، در حالى كه شادى دلم از اختيار من بيرون است . 9 - حافظ در عالم سرگشتگى و بىخودى در طلب يار است ؛ مانند گدايى كه در جست و جوى گنج قارون باشد .