تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢

55 - علم هيئت عشق

خم زلف تو دام كفر و دين است * ز كارستان او يك شِمّه اين است
جمالت معجز حُسن است ليكن * حديث غمزه‌ات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان كى توان بُرد * كه دايم با كمان اندر كمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد * كه در عاشق‌كُشى سِحْرآفرين است
عجب علميست علم هيئت عشق * كه چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد * حسابش با كرام الكاتبين است
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن * كه دل برد و كنون در بند دين است
1 - حلقه‌ى گيسوى تو ، مانند دامى بر سر راه همگان - از كافر و مؤمن - گسترده است و اين فقط اندكى از هنرنمايى زلف توست ! 2 - جمال تو ، معجزه‌اى در دنياى زيبايى و داستان ناز و كرشمه‌ى تو جادوى آشكار است . 3 - از چشم گستاخ و بىپرواى تو چگونه مىتوان نجات يافت در حالى كه تير نگاه تو ، در ميان كمان ابروانت ، در كمين عاشقان نشسته است . [ شاعر ابروان معشوق را مانند كمانى مىبيند و نگاه‌هاى او را مانند تيرى كه از اين كمان رها مىشود و بر دل عاشقان مىنشيند . ] 4 - بر چشم سياه تو ، صد آفرين باد كه در عاشق‌كشى به راستى جادو مىكند . 5 - دانش « ستاره‌شناسى عشق » چه دانش شگفت‌انگيزى است ، كه مطابق آن ، آسمان هشتم با طبقه‌ى هفتم زمين برابر است . [ چرخ هشتم ، استعاره از فلك هشتم است ( از افلاك نه‌گانه ) ، كه در علم نجوم فلك ثوابت است . هفتم زمين ، يعنى طبقه‌ى هفتم زير زمين كه طبعا بسيار پست و زيرين است . اما در « علم نجوم عشق » چرخ هشتم و طبقه هفتم زمين برابرند و فاصله‌اى ميان آن‌ها نيست ! مقصود اين است كه معيارهاى عشق بسيار متفاوت و فراتر از معيارهاى عقل و دانش‌هاى عقلى است . ] 6 - گمان مكن كه بدگو و سخن‌چين رفت و جان به سلامت برد . نه ، چنين نيست ؛ بلكه فرشتگان ناظر بر اعمال انسان‌ها به حساب كار او رسيدگى مىكنند . 7 - اى حافظ ، از نيرنگ و فريب زلف او آسوده خاطر مباش ؛ زيرا كه او پس از ربودن دل ، اكنون در كمين دين تو نشسته است !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 132 | شمس الدين حافظ