4 - اى بلبل ! هنگامى كه عزم عشقورزى كردى ، به تو گفتم كه مكن ! زيرا كه آن گل خندان ، غرق در خود است و توجهى به تو نخواهد كرد . [ راى عشق زدن را مشورت كردن براى عشق هم معنى كردهاند . گل خندان ( يعنى گل شكوفاشده ) به استعاره معشوق است . ]
5 - گل ، نيازى به بوى مشك چين و چگل ندارد ؛ زيرا كه برگهايش مانند نافه بوياست . [ به گل شخصيت بخشيده و برگهاى گل را مانند قبا و جامه براى او تصور كرده كه هرگاه بند قبا باز شود ( - گل شكوفا شود ) بوى گل در همه جا مىپيچد . ]
6 - گنج عافيت و سلامتى تو در اختيار خود توست ؛ بنابراين به در خانهى دنياداران بىمروت روى مياور . [ عافيت را به گنج و وجود سالك را به خانه تشبيه كرده است . ]
7 - حافظ ، بر سر شرط عشقبازى با او سوخت ، اما همچنان نسبت به عهد و پيمان خود وفادار است .
51 - قحط وفا
لعل سيراب به خون تشنه ، لب يار من است * وز پى ديدن او دادن جان ، كار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز * هر كه دل بردن او ديد و در انكار من است
ساروان ، رَخْت به دروازه مبر كان سرِ كو * شاهراهيست كه منزلگه دلدار من است
بندهى طالع خويشم كه در اين قحط وفا * عشق آن لولى سرمست خريدار من است
طبلهى عطر گل و زلف عبيرافشانش * فيض يك شمّه ز بوى خوش عطّار من است
باغبان ! همچو نسيمم ز درِ خويش مران * كآب گلزار تو از اشك چو گُلنار من است
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود * نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
آن كه در طرز غزل ، نكته به حافظ آموخت * يار شيرين سخن نادرهگفتار من است
1 - لب يار من ، مانند لعل سيراب به خون تشنه است و كار من جان دادن به خاطر ديدن اوست .
[ براى بيان شدت خونريز بودن لب يار ، از پارادوكس سيراب تشنه ، استفادهى زيبايى كرده است . از يكسو لب يار را به لعل مانند مىكند و از سوى ديگر طراوت لبها را با صفت سيراب بيان مىدارد ؛