صراحى كه از درون آن شراب خون رنگ مىريزد . بنابراين به گونهاى پنهان ، شراب را به خون انگور مانند كرده است . ]
4 - چون روزگار ، روزگار تظاهر به پرهيزگارى و تقواست ، بايد با اشك چشم جامهى خود را كه آلوده به شراب است ، بشوييم و آثار شراب را از آن بزداييم .
5 - از گردش واژگونهء آسمان ، زندگى خوش توقع نداشته باش ؛ زيرا كه روزگار ( آسمان ) مانند سر خم است كه شراب صافى آن با دردى آن در آميخته است . [ شاعر ، آسمان را به طور غير مستقيم مانند سر خم مىبيند كه در آن صافى شراب با دردى آن در آميخته است . مقصود آن است كه شادىهاى زودگذر زندگى با رنج و سختى همراه است . ]
6 - آسمان بلند ، مانند غربال خون افشانى است كه آنچه از آن فرومىريزد ، سر انوشيروان و تاج خسرو پرويز است . [ انوشيروان و خسرو در مقام بيان نوع است . يعنى گذشت روزگار و حركت آسمان ، انسانهاى بسيارى را خاك كرده و از غربال گذرانده است . حتى شاهان نامدارى چون انوشيروان و خسرو پرويز هم به خاك تبديل شدهاند . ]
7 - حافظ ، با شعر نغز خود ، سرزمين عراق و فارس را تسخير كردى ؛ اكنون نوبت بغداد و تبريز است ( كه به تسخير شعر تو درآيد ) .
42 - قصّهء فاش
حالِ دل با تو گفتنم هوس است * خبرِ دل شنفتنم هوس است
طمعِ خام بين كه قصّهء فاش * از رقيبان نهفتنم هوس است
شبِ قدرى چنين عزيزِ شريف * با تو تا روز خفتنم هوس است
وَه كه در دانهاى چنين نازك * در شبِ تار سفتنم هوس است
اى صبا امشبم مدد فرماى * كه سحرگه شكفتنم هوس است
از براىِ شرف ، به نوكِ مژه * خاك راهِ تو رُفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدّعيان * شعرِ رندانه گفتنم هوس است
1 - آرزو دارم كه با تو ، از حال دل خود سخن بگويم و از تو ، دربارهى دلم خبر بگيرم .
2 - طمع و توقع خام و نسنجيده را بنگر ! مىخواهم داستان آشكار عشق و دلباختگىام را نسبت