تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
رازى كه برِ غير نگفتيم و نگوييم * با دوست بگوييم كه او محرمِ راز است
شرحِ شكنِ زلفِ خم اندر خَمِ جانان * كوته نتوان كرد كه اين قصّه دراز است
بارِ دلِ مجنون و خمِ طُرّه‌ى ليلى * رخساره‌ى محمود و كف پاى اياز است
بر دوخته‌ام ديده چو باز از همه عالم * تا ديده‌ى من بر رخِ زيباىِ تو باز است
در كعبه‌ى كوىِ تو هر آن‌كس كه بيايد * از قبله‌ى ابروىِ تو در عين نماز است
اى مجلسيان ، سوزِ دلِ حافظ مسكين * از شمع بپرسيد كه در سوز و گداز است
1 - خدا را شكر مىكنم كه در ميكده باز است ؛ زيرا كه من نيازمندانه به سوى ميكده روى آورده‌ام . 2 - در اين ميكده ، خم‌ها از شدت مستى ، در جوش و خروشند و شرابى كه در آن خم‌هاست ، شراب حقيقى است نه شراب مجازى . [ در اين تعبير شراب حقيقت يا مجاز ، ابهام ظريفى هست . به اين معنا كه شراب حقيقى را مىتوان شراب واقعى ، يعنى شراب‌انگورى معنى كرد و شراب مجازى را شراب عشق و معرفت گرفت . عكس اين نيز ممكن است . شراب حقيقت را شراب معرفت و شراب مجازى را شراب‌انگورى بگيريم . در هر صورت ، اين غزل داراى بار معنايى عرفانى است و سخن از شراب عشق و معرفت و معشوق ازلى در ميان است . ] 3 - از جانب او ( معشوق ) ، هر چه هست ، سرمستى ، غرور و تكبر و از جانب ما همه بيچارگى و ناتوانى و نيازمندى است . [ معشوق مستغنى و بىنياز از ماست ولى ما سخت نيازمند او هستيم ! ] 4 - رازى را كه با بيگانه نگفته‌ايم و نخواهيم گفت ، با دوست در ميان مىگذاريم كه او محرم راز است . 5 - شرح گيسوى پرچين و شكن يار را نمىتوان كوتاه كرد زيرا كه قصهء گيسوى او - مانند گيسوى بلند او - بسيار دراز است . [ در ادامه‌ى بيت پيشين ، مفهوم عرفانى اين بيت اين است كه اسرار پرپيچ و خم وادى عشق بسيار است . ] 6 - بار غم عشق - كه بر دل مجنون سنگينى مىكرد - و حلقه‌ى گيسوى ليلى و رخساره بر كف خاك اياز نهادن محمود ، نمونه‌هايى است از اين قصهء طولانى . 7 - از آن هنگام كه چشم به روى زيباى تو باز كرده‌ام ، مانند باز ، چشم از همه‌ى عالم دوخته‌ام ! [ با اشاره‌اى ظريف به اين موضوع كه براى تربيت باز ، مدتى چشم او را مىبسته‌اند و هنگام شكار چشم او را باز مىكرده‌اند تا توجهش فقط به شكار جلب شود ، خود را همانند باز مىبيند كه فقط به روى معشوق چشم مىگشايد . بازى لفظى با كلمه‌ى باز نيز بسيار جالب توجه است . باز : پرنده‌ى
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 112 | شمس الدين حافظ