شكارى ، باز : گشوده . ]
8 - كوى تو مانند كعبه و ابروى تو مانند محراب است و هر كسى كه به كوى تو گذر كند ، در برابر محراب ابروان تو به نماز مىايستد ! [ عاشقان كوى يار را كه محو ديدار او شدهاند مانند كسانى مىبينند كه با خلوص تمام به نماز ايستادهاند و محرابشان ، ابروى يار است ! ]
9 - اى ياران مجلس ، سوز و گداز دل حافظ را از شمع كه مىسوزد و بر محفل روشنايى مىبخشد بپرسيد . [ به طور غير مستقيم و پنهانى ، شاعر خود را به شمع سوزان تشبيه مىكند و مىگويد ، حال دل من ، مانند شمع است كه مىسوزد و ذوب مىشود . ]
41 - چشم صراحى
اگر چه باده فرحبخش و باد گل بيز است * به بانگ چنگ مخور مى كه مُحتَسِب تيز است
صراحىاى و حريفى گرت به چنگ افتد * به عقل نوش كه ايّام فتنهانگيز است
در آستينِ مرقّع پياله پنهان كن * كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
به آب ديده بشوييم خرقهها از مى * كه موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهيز است
مجوى عيشِ خوش از دورِ باژگون سپهر * كه صافِ اين سرِ خم جمله دُردىآميز است
سپهرِ بر شده پرويزَنيست خونافشان * كه ريزهاش سر كسرى و تاجِ پرويز است
عراق و فارس گرفتى به شعر خوش ، حافظ * بيا كه نوبت بغداد و وقتِ تبريز است
1 - اگر چه شراب ، شادىبخش و باد گل افشان است ، اما آشكارا و همراه با صداى چنگ شراب ننوش ؛ زيرا كه محتسب بسيار تيزهوش است . [ مقصود از محتسب ، به تعريض امير مبارز الدين محمد ، حاكم خشكه مقدس و سختگير شيراز است . ]
2 - اگر ساغر شراب و هم پيالهاى يافتى ، با احتياط شراب بنوش زيرا كه روزگار فتنهانگيز است .
3 - پيالهى شراب را در آستين خرقه پنهان كن زيرا كه روزگار - مانند چشم صراحى - خونريز است . [ با اشاره به اين موضوع كه صراحى را به شكل پرندگان مىساختهاند و شراب هنگام ريختن در جام ، از چشم و دهان پرنده ( - صراحى ) فرومىريخته ، با كلمهى خونريز ، بازى هنرمندانهاى كرده است . زمانه خونريز است ، يعنى قاتل است . عاشقان را مىكشد و خون آنها را مىريزد ؛ مانند