7 - اگر در دورى از تو ، از چشمان من اشك مانند آبروان جارى است ، بگو ، خون جگر بريزد ؛ زيرا كه عذرى براى صبر كردن و اشك خونين نريختن باقى نمانده است !
8 - بارى ، حافظ ، از شدت اندوه پيوسته مىگريد و هرگز نمىتواند لب به خنده باز كند . آخر ، انسان ماتمزده انگيزهاى براى شادمانى ندارد !
39 - غم عشق
باغ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است * شمشادِ خانهپرور ما از كه كمتر است ؟
اى نازنين صنم ، تو چه مذهب گرفتهاى * كِت خونِ ما حلالتر از شيرِ مادر است ؟
چون نقشِ غم ز دور ببينى شراب خواه * تشخيص كردهايم و مداوا مقرّر است
از آستانِ پير مغان سر چرا كشيم * دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب * كز هر زبان كه مىشنوم نامكرّر است
دى وعده داد وصلم و در سر شراب داشت * امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
شيراز و آب ركنى و اين بادِ خوش نسيم * عيبش مكن كه خالِ رخ هفت كشور است
فرق است از آبخضر كه ظلمات جاىِ اوست * تا آب ما كه منبعش اللّه اكبر است
ما آبروىِ فقر و قناعت نمىبريم * با پادشه بگوى كه روزى مقدّر است
حافظ ! چه طرفه شاخ نباتيست كِلْكِ تو * كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكّر است
1 - باغ من ، به درخت سرو و صنوبر چه نيازى دارد ؟ در حالى كه يار شمشاد قامتى در خانه دارم كه از هيچ يارى كمتر نيست . [ مقصود از شمشاد خانهپرور ، به استعاره معشوق است . مىگويد يار من از همه زيباتر و خوشاندامتر است و بنابراين ، جز او به هيچ سرو قامت صنوبر اندامى نياز ندارم . ]
2 - اى زيباروى نازنين ! تو چه مذهبى و آيينى دارى كه مطابق آن خون ما براى تو حلالتر از شير مادر است ؟ [ حلالتر از شير مادر ، در مقام تأكيد بر شدت حلال بودن است . ]
3 - هرگاه تصوير و نقش غم را از دور ديدى ، شراب بخواه ، زيرا كه تشخيص ما اين است كه داروى همهى غمها شراب است و اين امرى مسلم و ثابت شده است .
4 - چرا سر تسليم از آستان پير مغان بردارم ؟ در حالى كه بخت و اقبال و گشايش و حل مشكلات ،