38 - دولت هجر تو
بىمِهرِ رُخَت روزِ مرا نور نماندهست * وز عُمر مرا جز شب ديجور نماندهست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو ، چشم مرا نور نماندهست
مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت : * هيهات از اين گوشه كه معمور نماندهست
وصلِ تو اجل را ز سرم دور همىداشت * از دولتِ هجرِ تو كنون دور نماندهست
نزديك شد آن دم كه رقيبِ تو بگويد * دور از رُخَت ، اين خستهى رنجور نماندهست
صبر است مرا چارهى هجرانِ تو ليكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نماندهست
در هجرِ تو گر چشم مرا آبروان است * گو خونِ جگر ريز كه معذور نماندهست
حافظ ، ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتمزده را داعيهى سور نماندهست
1 - چهرهى روشن تو ، خورشيدى است كه به زندگى من روشنايى مىدهد و بدون اين خورشيد ، روزگار من تاريك و عمرم مانند شبى سياه است .
2 - هنگام جدا شدن از تو از بس كه گريه كردم ، اينك از دورى تو در چشمانم نورى نمانده است .
[ دور از رخ تو را مىتوان ، جملهى دعايى به معناى « دور از جان شما » نيز گرفت : دور از جان شما ، چشمانم بىنور شده است . ]
3 - خيال روى تو از برابر چشمانم مىگذشت و مىگفت : افسوس كه اين خانه ، ويران شده است .
[ مقصود از اين گوشه ، گوشهى چشم و خانهى چشم است . شاعر به خيال معشوق - كه از برابر چشمان عاشق مىگذرد - شخصيت بخشيده و از زبان او وضعيت چشم عاشق را - كه از شدت سيلِ گريه ويران شده است - گزارش مىكند . ]
4 - ديدار تو مرا زنده نگه مىداشت اما اكنون به يمن دورى از تو ، اجلم چندان دور نيست ( و به زودى جان خواهم باخت . )
5 - اكنون آن لحظه نزديك شده كه نگهبان تو خبر دهد كه عاشق خسته و رنجور تو در دورى از تو ، مرده است . [ دور از رخ تو ، به معنى دور از تو باد نيز ، هست . دور از جان تو ، عاشق دلخستهات مرده است ! ]
6 - چاره و درمان جدايى تو صبر است ؛ اما چگونه مىتوان صبور بود كه صبر كردن مقدور و ممكن نيست !