ميان باغ بهشت نشسته باشد . [ چهرهى معشوق را از شدت زيبايى به باغ بهشت و گيسوى او را به پر طاووس تشبيه كرده است . ]
5 - اى مونس جان ! دل من در آرزوى ديدار تو مانند خاك راهى است كه نسيم آن را به هر سو مىپراكند و سرگردان مىكند . [ سرگشتگى دل را به پراكنده شدن خاك راه به هر سو ، بر اثر وزيدن باد ، مانند كرده است . ]
6 - تن خاكى من آن چنان در كوى تو بر خاك افتاده و نقش بر زمين شده كه هرگز نمىتواند برپا خيزد .
7 - اى يار عيسى نفس ! سايهء قامت زيباى تو وقتى بر جسم بىجانم مىافتد مرا زنده مىكند ؛ مانند سايهء روح كه بر روى استخوانهاى پوسيده بيفتد و آنها را زنده كند !
8 - كسى را كه مقيم بارگاه كعبه بود و هرگز جز در كعبه آرام و قرار نداشت ، ديدم كه به ياد تو و به اميد وصال تو ، در ميكده اقامت گزيده و ماندگار شده است .
9 - اى يار عزيز ، حافظ سرگشته و گمكردهراه از ديرباز با غم عشق تو پيمان اتحاد و يگانگى بسته است . [ مقصود آن است كه غم عشق تو با تار و پود وجود حافظ در آميخته و با او يكى شده است . ]
37 - قصر امل
بيا كه قصرِ امَل سخت سُست بنياد است * بيار باده كه بنيادِ عمر بر باد است
غلامِ همّتِ آنم كه زيرِ چرخ كبود * ز هر چه رنگِ تعلّق پذيرد آزاد است
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب * سروشِ عالمِ غيبم چه مژدهها دادهست
كه اى بلندنظر شاهبازِ سِدرهنشين * نشيمن تو نه اين كنج محنتآباد است
تو را ز كنگرهى عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتادهست
نصيحتى كُنَمَت ياد گير و در عمل آر * كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است
غم جهان مخور و پندِ من مبر از ياد * كه اين لطيفهى عشقم ز رهروى ياد است
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى * كه بر من و تو درِ اختيار نگشادهست
مجو درستىِ عهد از جهانِ سُستنهاد * كه اين عجوز ، عروسِ هزار داماد است
نشانِ عهد و وفا نيست در تبسّم گُل * بنال بلبلِ بىدل كه جاى فرياد است
حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ ؟ * قبولِ خاطر و لطفِ سخن خداداد است