1 - اى ساقى ! بيا كه بنياد كاخ آرزوها بسيار سست است و شراب بياور كه بنياد خانهى عمر نيز بر باد نهاده شده است . [ زندگى و آرزوها همه ناپايدار و فانى هستند . ]
2 - غلام و بندهى همّت بلند كسى هستم كه در زير اين آسمان كبود ، از هر گونه تعلّق خاطر و دلبستگى و وابستگى رها و آسوده است .
3 - چگونه بگويم كه ديشب در ميخانه ، در حالى كه من مست و خراب افتاده بودم ، فرشتهى غيبى چه مژدهها به من داده است !
4 - كه اى شاهباز بلندنظرى كه جايگاه واقعى تو بلنداى درخت سدره در آسمان هفتم است ، اين كنج آباده شده با رنج - دنيا - نشيمن و محل استقرار تو نيست . [ مخاطب سروش غيبى ، انسان است .
شاعر ، انسان را به شاهباز بلندنظرى تشبيه مىكند كه جايگاه او و محل استقرار او درخت سدره ( - سدرة المنتهى ) است ، نه دنياى خاكى كه با رنج و درد آباد شده است . ]
5 - تو را از بلنداى آسمان صدا مىزنند و به جهان برتر دعوت مىكنند ؛ نمىدانم در اين دنيا - كه دامگاهى بيش نيست - چه بر سر تو آمده است [ كه به اين صدا و دعوت توجه نمىكنى و به آن جواب نمىدهى ! شاعر ، عرش را به كاخى تشبيه مىكند كه از كنگرههاى بلند آن انسان به سوى آن كاخ دعوت مىشود ؛ اما انسان ، كه اسير خاك است به اين ندا توجهى ندارد و پاسخى نمىدهد ! گويى خاك پست را به بلنداى كاخ ترجيح مىدهد . ]
6 - من به تو پندى مىدهم ، آن را بياموز و به آن عمل كن . و آن پندى است كه من خود از پير و مرشدم به ياد دارم :
7 - غم دنيا را مخور و پند مرا فراموش مكن ؛ زيرا كه اين نكتهى لطيف و زيباى عاشقانه ، از رهرو راه عشق به يادم مانده است كه :
8 - به آنچه خداوند برايت مقدّر كرده خشنود باش و چهره در هم مكش ؛ زيرا كه در اختيار به روى من و تو گشوده نيست .
9 - نيز از دنياى سست بنياد انتظار وفاى به عهد و پيمان نداشته باش زيرا كه دنيا ، پيرزنى است كه عروس هزاران داماد است . [ دنيا را به پيرزنى مانند مىكند كه هزاران دلباخته دارد اما به هيچيك وفا نكرده و همهى آنان را سرانجام رها كرده است . ]
10 - اى بلبل عاشق ، در خندهى گل نشانى از وفادارى نيست ، پس جاى آن است كه از اين بىوفايى بنالى و فرياد برآورى . [ خندهى گل ، مجازا ، همان شكوفا شدن گل است . چون گل پس از شكوفا شدن ديرى بر شاخه نمىپايد ، آن را رمز و نماد ناپايدارى شمردهاند . ]
11 - اى شاعر ناتوان سست نظم كه بر حافظ رشك مىبرى و حسد مىورزى ، آگاه باش كه مورد پسند خاطر مردم شدن و برخوردارى از لطف و شيرينى سخن ، نعمت خدادادى است .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٠٨